اگاتا کریستی (تله موش2)

مولی کنجکاوانه پرسید:
-از وضعیت ظاهری این مرد خبری دارید؟
-البته،میان بالا و باریک اندام بوده؛پالتوی تیره رنگی بر تن و کلاهی روشن بر سر داشته است؛کلامش زمزمه وار و چهره اش را زیر یک شال به طور کامل مخفی ساخته بود.خب....همانطور که میبینید این ویژگی ها با افراد بسیاری مطابقت داردو
پس از خاموشی کوتاهی افزود:
-در سالن همین خانه سه پالتوی تیره رنگ و سه کلاه با رنگ روشن مشاهده میشود خانم دیویس.
-تصور نمیکنم هیچکدام از میهمانان ما از لندن آمده باشند.
سربازرس تروتر گفت:
-خانم دیویس واقعا چنین تصوری ندارید؟
سپس با حرکتی شتابناک و سریع به سوی میز جهید و روزنامه ای که روی آن قرار داشت برداشت.
-ایونینگ استاندارد به تاریخ 19 فوریه،یعنی دوروز پیش،شخصی این روزنامه را با خود به اینجا آورده خانم دیویس.
-چقدر عجیب!
مولی به روزنامه خیره شد.گزش خفیف خاطره ای ذهنش را به تکاپو واداشت.
-این.....این روزنامه اصلا از کجا آمده است؟
-مبنای قضاوت شما در مورد آدمها نباید ظاهر آنان باشد خانم دیویس.شما در واقع درباره ی افرادی که به عنوان میهمان پذیرفته اید هیچ چیز نمیدانید و فکر نمیکنم که شما و آقای دیویس از چند و چون نحوه ی مدیریت یک پانسیون اطلاع کافی داشته باشید.
-حق با شماست.فکر دایر کردن یک پانسیون مانند یک رویا و آرزوی کودکانه ناگاه به مغز ما خطور کرد.
-به احتمال زیاد مدت زیادی هم از ازدواجتان نمیگذرد.همین طور است؟
مولی که رنگ چهره اش به سرخی میگرایید،گفت:
-به طور دقیق یک سال.و همه چیز سریع و ناگهانی پیش آمد.
سربازرس تروتر که نشانه هایی از تفاهمی عمیق در چهره اش رسوب کرده بود،گقت:
-بله،بله عشق در اولین نگاه.
مولی خود را در وضعیتی نمی یافت تا پاسخی سرد و دندان شکن به تروتر بدهد؛ولی با همدردی ناباورانه ای افزود:
-از اشنایی ما فقط دو هفته میگذشت.
افکارش با شتاب زیادی به سوی آن دو هفته ی پر التهاب بازگشت.
شکی نبود که آندو به یکدیگر تعلق داشتند و در این جهان آکنده از رنج و اندوه معجزه ی عشق خود را یافته بودند.تبسمی کم رنگ بر لبان مولی نقش بست.
دوباره به دنیای واقعیت بازگشت و سنگینی نگاه پرسشگرانه ی تروتر را احساس کرد که داشت او را میپایید.
-شوهر شما احتمالا از اهالی این منطقه نیست،مگر نه؟
مولی برآشفته پاسخ داد:
-خیر او اهل لینکن شایر است.
مولی تقریبا از گذشته ی ژیل بی اطلاع بود.والدینش فوت کرده بودند و او از هر سخنی درباره ی گذشته اش اجتناب میورزید.به احتمال قریب کودکی پر مشقتی را پشت سر گذاشته بود.
-اگر اجازه ی بیان عقیده و برداشت خودم را داشته باشم،باید بگویم که شما و شوهرتان برای اداره ی چنین تشکیلاتی بسیار جوان هستید.
-میل ندارم به این نکته اشاره کنم.......ولی من بیست و دو سال دارم و....
در این لحظه ژیل در آستانه ی در_که باز شده بود_نمایان شد.
مولی کلام خود را ناتمام گذاشت.
-آنها در کتابخانه اند.البته من وضعیت را مختصر و مفید برایشان توضیح دادم.شما که مخالفتی ندارید سربازرس تروتر؟
تروتر جواب داد:
-خیر؛بدین ترتیب زمان بیشتری هم خواهم داشت.شما حاضرید خانم دیویس؟
همزمان با ورود تروتر به کتابخانه،صدای کسانی که در انتظار سربازرس بودند اوج گرفت.
طنین صدای کریستوفر رن در حالی که دیگران را به شنیدن سخنان خود دعوت میکرد،شیون وار فضا را میشکافت.
-تمام این ها مجموعه ای از هیجانات بیش از حد است.امشب نخواهم توانست حتی لحظه ای چشم بر هم بگذارم؛چرا ما نمیتوانیم از جزئیات این واقعه ی خونین آگاه شویم؟
خانم بویل به رغم نهاد ستیز جویانه اش در تأیید سخنان رن گفت:
-واقعا کاری مفتضحانه است و نهایت عجز و ناتوانی پلیس را میرساند.زیرا قاتل را آزاد میگذارد تا به هرجا که میخواهد برود.
آقای پاراویسینی در واقع با دستهایش صحبت میکرد.ژست هایش گویا تر از کلامش بودند؛کلامی که بر اثر صدای گوشخراش خانوم بویل به سختی شنیده میشد.
گاهی نیز زوزه ی خشم آلود و جملات بی سر و ته سرگرد مت کالف که میخواست حقیقت را بداند این غوغا را دامن میزد.
تروتر با اندک تأملی دست هایش را به علامت درخواست ارامش بالا برد.به ناگاه همه آرام گرفتند.
-خیلی متشکرم.آقای دیویس درباره ی حضور من در اینجا با شما صحبت کرده اند.میل دارم از نکته ای دقیق مطلع شوم.فقط میخواهم بدانم کدام یک از شما با رویداد ها و حوادث مزرعه ی لانگ ریج ارتباط داشته است؟
سکوتی سرد یه دنبال کلمات تروتر بر فضا چیره شد.چهار جفت چشم،چشمهایی که نشانگر هیچگونه هیجان،خشم،عصیان و کنجکاوی نبودند با چهره هایی سرد و مات که گویی بر الواحی سنگی نقش بسته شده باشند،به تروتر خیره شدند.
سربازرس تروتر سخن خود را از نو آغاز کرد و اینبار با تهاجم و خشونتی بیشتر:
-سعی کنید بفهمید چه میگویم.ما دلایلی در دست داریم که یک نفر از شما را خطری جدی_خطر مرگ_تهدید میکند.حتما باید بدانم آن فرد مورد نظر کدامیک از شماست؟
باز هم حرکتی از آنان یر نزد و سکوت همچنان بیداد میکرد.
-پس اینطور،بسیار خوب.حالا من از یک یک شما پرسش هایی خواهم کرد.آقای پاراویسینی؟
تبسمی کمرنگ بر لبان پاراویسینی سایه افکند و در حالی که دست هایش را با یک ژست نمایشی به عنوان اعتراض بالا میبرد،گفت:
-آقای بازپرس من در این حوالی غریبه ام؛هیچ چیز نمیدانم،به ویژه از مکانی که در گذشته آن وقایع در آنجا رخ داده است کوچکترین اطلاعی ندارم.
تروتر که زمان را از دست نمیداد به تندی پرسید:
-خانم بویل؟
-من.....من واقعا دلیلی نمیبینم که چرا باید....منظورم این است که....آخر چرا من....باید با چنین وضعیت نگران کننده و اندوهباری سروکار داشته باشم؟
-آقای رن؟
کریستوفر با لحن گوشخراشی که بیشتر به زوزه میمانست پاسخ داد:
-آنوقت من بچه ی کوچکی بودم و مسلما نمیتوانم چیزی درباره ی این ماجرا به یاد داشته باشم.
-سرگرد مت کالف؟
سرگرد خشم آلود گفت:
-در روزنامه های ادین بورگ مطالبی در آن مورد نوشته شده بود و من آن مطالب را خوانده بودم؛فقط همین.
-و این همه ی آن چیزی است که همه ی شما میتوانید به من بگویید؟
دوباره سکوتی سنگین بر فضا مستولی شد.
تروتر از سر ناامیدی آهی عمیق از نهاد بر آورد.
-اگر فردی از بین شما کشته شود خودش مسبب مرگش شده،و به سرعت کتابخانه را ترک کرد.
صدای کریستوفر به گوش رسید:
-هه،هه،چه غم انگیز!خیلی خوش قیافه است؛مگر نه؟همیشه پلیس ها را تحسین کرده ام.چنین پر جوش و خروش و جدی،مگر نه؟و بر آشوبنده ی اعصاب سه موش کور.ملودی چگونه ادامه میابد؟
کریستوفر ملودی سه موش کور را با سوت میزد.
مولی فریاد کنان گفت:
-بس کنید،خواهش میکنم.
کریستوفر که با حرکات کودکانه ای به دور اتاق میچرخید،متبسمانه رو به مولی کرد:
-ولی خانم عزیز این کارها مهمترین محرک من هستند.تا به حال کسی مرا قاتل به حساب نیاورده.و من از این حادثه بسیار لذت میبرم.
خانم بویل گفت:
-بیش از حد مزخرف است.حتی یک کلمه از آن را باور ندارم.
در چشمان رنگ باخته ی کریستوفر لهیبی از نابکاری شعله ور شد.با صدایی خفه گفت:
-صبر کنید،صبر کنید خانم بویل،تا از پشت به شما حمله ور شوم و فشار دستهای مرا بر گردنتان احساس کنید.
مولی از هراس به خود لرزید.
ژیل خشمناک فریاد زد:
-شما همسر مرا به شدت آشفته و عصبی میکنید آقای رن؛بگویید که این یک شوخی جهنمی و لوس است.
سرگرد مت کالف گفت:
-به عقیده ی من تمام این موضوع حقیقت دارد و ابدا شوخیی در بین نیست.
کریستوفر معترضانه پاسخ داد:
-این شوخی کار یک دیوانه است که اوضاع را به طور غریبی هولناک و وحشت آفرین میکند.
و با تبسمی به یکایک افراد نگاهی افکند و گفت:
-اگر میتوانستید قیافه هایتان را ببینید!
سپس با شتاب اتاق را ترک کرد.........
خانم بویل اولین کسی بود که توان سخن گفتن را باز یافت.
-این جوان بی ادب و عصبی است و احتمالا در دوران جنگ هم از وظایف خود سرباز زده است.
سرگرد مت کالف گفت:
-او برایم نقل قول کرد که در حین یک حمله ی هوایی 48 ساعت در میان آوار و خرابی های حاصل از آن مدفون بوده و بعد او را از میان تخته سنگ ها بیرون کشیدند.به این ترتیب،بعضی مسائل روشن میشود.
خانم بویل با لحن پر انتقادی جواب داد:
-مردم برای توجیه نابسامانی های روحی خود هزار عذر و بهانه می آورند.من هم در جنگ متحمل مصائب و رنج های فراوان شدم،ولی اعصابم کاملا سالم است.
-شاید این اعصاب قوی به موقع خود برایتان مفید باشد،خانم بویل.
-منظورتان چیست؟
سرگرد با کلامی شمرده پاسخ داد:
-من فکر میکنم که شما در سال 1940،در این ناحیه مأمور تهیه ی پناهگاه و مسکن بوده اید،خانم بویل.
سرگرد نگاهی به مولی افکند که در تأیید سخنان او سرش را تکان میداد.
-حق با من است خانم بویل،مگر نه؟
خشم گونه های خانم بویل را گلگون کرد و با تندی پرسید:
-خوب....که چه؟
سرگرد با لحنی جدی پاسخ داد:
-شما مسئول پناه دادن سه کودک در مزرعه ی لانگ ریج بودید.
-گوش کنید سرگرد مت کالف،برای من به راستی مبهم است که چگونه میتوان مرا مسئول این پیشامد ها دانست.خانواده ای که در مزرعه زندگی میکردند به ظاهر آدم های بسیار مهربانی بودند و قصد نگاهداری بچه ها را داشتند.من واقعا فکر نمیکنم کوتاهی از من سر زده باشد و یا اینکه کسی بخواهد مسئولیتی بر عهده ی من بگذارد.
ژیل خشمناک پرسید:
-چرا شما این مطالب را با بازرس تروتر در میان نگذاشتید؟
خانم بویل نیز خشم آلود پاسخ داد:
-به دلیل اینکه به پلیس مربوط نیست.من خودم میتوانم شخصا از خودم مراقبت کنم.
سرگرد با لحنی هشدار دهنده گفت:
-به شما توصیه میکنم مراقب خود باشید.
و پس از گفتن این جملات اتاق را ترک کرد.
مولی زمزمه کنان پرسید:
-شما واقعا مأمور فراهم کردن مسکن بودید،خانم بویل.میتوانم به خوبی به یاد بیاورم.
ژیل ناباورانه به مولی خیره شد:
-مولی.....تو....تو از این ماجرا خبر داشتی؟
-آن خانه ی بزرگ واقع در «میدان عمومی» متعلق به شما بود،درست است؟
خانم بویل با تلخی گفت:
-آن منزل مصادره شد و اکنون ویرانه ای بیش نیست و از بین رفته است.واقعا افتضاح است،مگر نه؟
در این لحظه آقای پاراویسینی به آرامی شروع کرد به سوت زدن و بعد ناگاه سرش را عقب برد و صدای قاه قاه خنده اش اتاق را فرا گرفت و با صدای بلند گفت:
-شما باید مرا ببخشید؛ولی تمام این ماجرا برای من بسیار جالب است.بله واقعا لذت میبرم،آن هم چه لذتی.
در این میان سربازرس تروتر بازهم وارد اتاق شد،نگاه سرزنش آمیزی به پاراویسینی افکند و با لحن پر کنایه ای گفت:
-بسیار خوشحالم که موضوع این چنین باعث تفریح شما است.
-خیلی معذرت میخواهم که به تأثیر و اهمیت جدی و موقرانه ی شما لطمه زدم،آقای کاراگاه.
تروتر شانه هایش را بالا انداخت:
-من نهایت تلاش خود را کردم تا وضعیتی را که شما چند نفر در آن قرار گرفته اید برایتان روشن کنم.علاوه بر این...من کاراگاه نیستم.رئییس پلیسم.راستی خانم دیویس تلفن کجاست؟
پاراویسینی گفت:
-من به صلیب عیسی پناه میبرم و از او میخواهم مرا حفظ کند.
و با گفتن این کلمات با قدم ها و حرکات سبک و جوان مأبانه ای که پیشتر نیز توجه مولی را به خود جلب کرده بود اتاق را ترک کرد.
ژیل با تعجب زمزمه کرد:
-چه موجود عجیب و غریبی.
تروتر گفت:
-نمونه ی یک تبهکار.او به گفته های خودش هم اعتمادی ندارد...
مولی حرف تروتر را قطع کرد:
-اوه....یعنی شما فکر میکنید که او....؟ولی...ولی او خیلی پیر است.شاید هم اصلا پیر نیست.آرایش میکند،یک بزک تند و غلیظ،ولی حرکات و روش جوان مأبانه ای دارد.شاید هم وانمود میکند که پیر است.سربازرس تروتر شما فکر میکنید که...
تروتر با لحن خشک و ملالت آمیز به مولی گوش زد کرد:
-افکار بیهوده حتی یک قدم در پیشرفت کار به ما یاری نخواهد کرد خانم دیویس و من اکنون باید با کاراگاه هاگ بن صحبت کنم.و او را از چند و چون نتایج بازپرسی اگاه سازم.
تروتر برای تلفن زدن از میان اتاق گذشت.
مولی گفت:
-شما نمیتوانید از تلفن استفاده کنید،دستگاه خراب است.
تروتر به سرعت برق بر جای چرخید،طنین کلمات نگران کننده ی او همه را دستخوش تشویش کرد:
-چه...چه میگویید؟دستگاه تلفن خراب است؟از کی؟
-کمی قبل از ورود شما سرگرد مت کالف سعی کرد تلفن بزند.
-ولی پیش از آن ارتباط برقرار بود؛شما با کاراگاه هوگ صحبت کردید و او شما را از مسائلی آگاه کرد؛مگر نه؟
-بله،ولی فکر میکنم سیمها به دلیل سنگینی برف از ساعت ده بر روی زمین افتاده اند.
چهره ی تروتر همچنان سرد و جدی باقی ماند:
-شاید سیمها پاره شده اند،کسی چه میداند؟
مولی ناباورانه به او خیره شد:
-واقعا اینطور فکر میکنید؟
-باید مطمئن شوم.
سربازرس تروتر با شتاب اتاق را ترک کرد،ژیل پس از کمی تردید به دنبال او روان شد.
فریاد مولی به گوش رسید:
-خدای بزرگ!وقت صرف غذاست باید زود بجنبم.وگرنه گرسنه خواهیم ماند.
هنگامی که مولی با عجله اتاق را ترک میکرد،خانم بویل زمزمه کنان با خود گفت:«چه موجود ناتوان و عاجزی!عجب پانسیونی!خیر!هرگز برای اوضاعی چنین آشفته و نابسامان هفت پوند نخواهم پرداخت.»
سربازرس تروتر که با دقت روی سیمها خم شده بود و آنها را بررسی میکرد،از ژیل پرسید:
آیا پریز اضافی دیگری هم در ساختمان وجود دارد؟
-بله در اتاق خواب ما که در طبقه ی دوم است.لازم است نگاهی به آن بیندازم؟
-بله لطفا.
تروتر پنجره را باز کرد و به بیرون خم شد؛به طوری که میتوانست برف های روی پنجره را با دستش بروبد.
ژیل پله ها را دوتا یکی به سوی طبقه ی بالا میپیمود.آقای پاراویسینی در سالن بزرگ بود.او به سوی پنجره رفت و لنگه ی آن راگشود.سپس پشت پیانو نشست و با فشردن انگشتش بر تکمه های آن ترنم یک ملودی در فضا طنین افکند:
سه موش کور...سه موش کور...
کریستوفر رن پر انرژی و شادمانه،سوت زنان در امتداد اتاقش بالا و پایین میرفت.به ناگاه طنین سوت مرتعش شد؛سپس به خاموشی گرایید.کریستوفر لبه ی تخت نشست.چهره اش را با دست هایش پنهان کرد؛آنگاه صدای هق هق غم آلود و شیون تلخش به گوش رسید.مانند کودکی با خود زمزمه کرد:«دیگر نمیتوانم،دیگر نمیتوانم»
پس از دقایقی حال و هوایش دگرگون شد.از جای برخاست و با مشت های گره کرده به سینه کوفت:
-باید ادامه بدهم.باید تا انتها این راه را ادامه بدهم.
ژیل در اتاق خود و مولی کنار تلفن ایستاده بود.
چیزی روی رمین نگاهش را به خود جلب کرد.خم شد و لنگه ی دستکش همسرش را برداشت.یک بلیط اتوبوس لندن از درون آن بیرون خزید.در حالی که به بلیط نگاه میکرد حالت چهره اش متغیر شد.در آن لحظات گویی کس دیگری در وجودش رخنه کرده بود.بیگانه ای که شناور در رویاهایش به آهستگی به سوی در میرفت.آن را گشود و پس از پیمودن راهرو به ابتدای پلکان خیره شد.
مولی کار پوست کندن سیب زمینی ها را تمام کرد؛آنها را در دیگی ریخت و بر آتش نهاد.نگاهی به اجاق افکند.همه چیز سر جای خود قرار داشت و برنامه با دقت پیش میرفت.
مولی با چهره ای در هم کشیده روزنامه ی ایونینگ استاندارد دوروز پیش را که روی میز آشپزخانه قرار داشت مینگریست.اگر فقط میتوانست به یاد بیاورد...اگر....به ناگاه دست ها را بر چهره اش کوفت و ناله کنان با خود زمزمه کرد:
-اوه...نه...نه...
دستها را پایین آورد و به سان غریبه ای به سوی آشپزخانه نگریست که گرم و دلپذیر بود و رایحه ای اشتها آور در آن موج میزد.بار دیگر عاجزانه نالید:
-اوه...اوه نه...نه
مانند کسی که در خواب راه میرودبه سوی دری که به سالن منتهی میشد گام برداشت و آن را باز کرد.صدای سوت زدن کسی از جایی به گوش میرسید و به جز آن سکوتی عمیق حکمفرما بود.آه این ملودی لعنتی!
گیج و پریشان دوباره به آشپرخانه بازگشت.در حالی که اطراف را نظاره میکرد مدتی را به انتظار سپری کرد.همه چیز در مسیر عادی و همیشگی خود جریان داشت.آهسته شروع به قدم زدن کرد.
سرگرد مت کالف به آرامی از پلکان پشتی پایین آمد و پیش از آنکه در جداگانه ای را که در زیر آن قرار داشت بگشاید و با دقت به فضای درون آن بنگرد،زمانی در هال بر جایش باقی ماند.همه جا ساکت به نظر میرسید.اندیشید:برای آنچه در سر داشت زمان مناسب فرا رسیده است.
خانم بویل در کتابخانه نشسته بود،با حالتی عصبی و هیجان زده دکمه های رادیو را به این سو و آن سو میچرخانید.از اولین ایستگاهی که پس از تلاش زیاد موفق به یافتن ان شد برنامه ای درباره ی بنیاد و مفهوم سرودهای کودکانه پخش میشد و این به راستی آخرین چیزی بود که او حاضر به شنیدن آن بود.بیصبرانه چرخش تکمه ها را ادامه دادواینبار صدایی موقرانه شنوندگان را از مطالبی آگاه میکرد:
-روانشناسی ترس و وحشت باید به طور اساسی تفهیم شود.فرض میکنیم شما در اتاقی به تنهایی نشسته اید و به ناگاه پشت سر شما در به آرامی باز میشود....
ودر واقعا به آرامی باز شد.
خانم بویل به شدت بر خود لرزید.شتابان چرخید و با فریاد کوتاهی گفت:
-آه...شما هستید؟چه برنامه های مزخرفی از رادیو پخش میشود.به هیچ عنوان نمیتوان فرستنده ای را یافت که بشود به برنامه های آن با اشتیاق گوش داد.
-من اگر جای شما بودم دیگر برای این چیزها زحمتی به خودم نمیدادم.
خانم بویل آشفته و کینه توزانه گفت:
-چه کار دیگری میتوانم انجام دهم؟
و با کج خلقی افزود:
-هه...با قاتلی زیرک و ماهر در یک خانه مبحوس شدن.....خیر...حتی یک کلمه از آن داستان غم انگیز را باور ندارم.
-واقعا نه،خانم بویل؟
-این لحن عجیب و غریب دیگر چیست که با آن صحبت میکنید...؟
کمربندی که ناگاه و با سرعتی باورنکردنی به دور گردن خانم بویل حلقه شد،دیگر فرصتی برایش نگذاشت تا مفهوم غریب آن را دریابد.
در همین لحظه اتاق سرشار از طنین دل آزار صدای رادیو شد.
پژواک کلام گوینده که همچنان درباره ی روانشناسی ترس میگفت و شنونده را به تفکر درباره ی نکات جالب توجه بحث فاضلانه ی خود دعوت میکرد،به فریادی گوشخراش تبدیل شده بود؛به گونه ای که ضجه ای را که از حلقوم خانم بویل بیرون می آمد را در خود پنهان میکرد.
قاتل آهسته از کتابخانه خارج شد........
چهار انسان متشنج،پریشان و هراسناک به یکدیگر خیره شده بودند.نفر پنجم،مولی،با چهره ای پریده رنگ و پیکری لرزان محتوای فنجان قهوه ای را که نفر ششم،یعنی بازرس تروتر،برای آرامش بخشیدن به او اصرار به نوشیدنش داشت،مزمزه میکرد.
تروتر با چهره و حالتی سخت و خشمناک آنان را از نظر میگذراند.از زمانی که فریاد هراسناک و رعب آور مولی و صدای گامهای پرشتاب او از جانب کتابخانه آنها را غافل گیر کرده بود،حدود پنج دقیقه میگذشت.
سربازرس رو به مولی کرد و پرسید:
-هنگامی که شما وارد کتابخانه شدیداز زمان قتل خانم بویل بر اثر خفگی زمان چندانی نمیگذشت؛آیا اطمینان دارید که در حین عبور از راهرو صدایی نشنیده و یا کسی را ندیده اید؟

/ 8 نظر / 6 بازدید
نفس

با تبادل لینک موافقی آجی؟[عینک]

نفس

من لینکت کردم گلم تو هم دوست داشتی بکن[قلب]

علی

داستاناشو نخوندم ولی وقت کردم حتما میخونم

علی

منتظر حضورتون هستم

علی

بروز نشدین چرا؟؟

علی

چرا بدون ادرس میاین نظر میذارین؟؟[متفکر]

علی

خوندم ...دیگه چشم برام نمونده چشام داغون شد.