استاد راهنما

در یک روز آفتابی ،خرگوش خارج از لانه خود، به جدیت هر چه تمام در حال تایپ کردن بود .در همین حین ،یک روباه او رادید.

روباه :خرگوش داری چی کار می کنی؟

خرگوش:دارم پایان نامه می نویسم.

روباه : جالبه!حالا موضوع پایان نامت چی هست؟

خرگوش : من در مورد اینکه یک خر گوش چه طور می تونه یک روباه روبخوره ،دارم مطلب می نویسم.

روباه : احمقانه است.هر کس می دونه که خرگوش ها ،روباه نمی خورن.

خرگوش : مطمئن باش که می تونه. من می تونم این رو بهت ثابت کنم .دنبال من بیا.

خرگوش و روباه باهم داخل لانه ی خرگوش شدنداز مدتی، خرگوش به تنهای از خانه خارج شد وبه شدت به نوشتن وتایپ کردن خود ادامه داد .در همین حال ،گرگی از انجا رد می شد.

گرگ :خر گوش این چیه داری می نویسی؟

خرگوش : من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره کار می کنم.

گرگ : تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟!

خرگوش : مسئله ای نیست . می خوای بهت ثابت کنم ؟بعد گرگ وخرگوش وارد لانه ی خرگوش شدند.خرگوش پس از مدتی به تنهای برگشت و به کار خود ادامه داد .در خانه ی خرگوش ،در یک گوشه موه ها و استخوان های روباه ودر گوشه ی دیگرمو ها و استخوان های گرگ ریخته بود ودر گوشه ای دیگر لانه ،شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دندان های خود بود !

حالا شما بگوید که استاد راهنمای شما در زندگی کیست؟

/ 3 نظر / 7 بازدید
raha

عالی بود[تایید]

ميان رشته اي متين

جالب بود، استاد راهنماي ما مولوي هستش. چون نميدونم زمان خودش چطور همه اين داستانها رو از هندوستان آوردن اون توي مثنوي به زبان شعر درآورده!!!!... اگه الان بود ميگفتيم از اينترنت و كتابهاي تكنولوژي فكر و مديرت و اين چيزا كپي كرده.... ولي به هر حال، زيبا بود و مهارت شما در تلخيص اون هم ستودني[گل][گل][گل]