داستان کوتاه


مردی در سواحل مکزیک به هنگام غروب خورشید در حال قدم زدن بود. همانطور که راه میرفت، شخص دیگری را دید که به وی نزدیک میشد.متوجه شد که او به طور  مداوم خم شده ، چیزی را از روی شن های ساحل برداشته و به میان دریا پرتاب میکند. مرد با تعجب به او نزدیک شد و پرسید: عصر بخیر رفیق ،چکار می کنی؟
آن شخص پاسخ داد:اکنون هنگام پایین رفتن آب دریاست و این ستارگان زیبای دریایی،  در ساحل جا مانده اند. اگر به داخل اقیانوس بر نگردند، از کمبود اکسیژن خواهند مرد؛ خوب، من دارم آنها را به داخل آب میاندازم.
مرد به او گفت: اما هزاران ستاره دریایی در ساحل افتاده ه اند، تو نمیتوانی به همه ی  آنها برسی؛ آنها بسیار زیادند. این اتفاق همه روزه در صدها کیلومتر ساحل این منطقه رخ میدهد؛ امکان ندارد که بتوانی تغییری ایجاد کنی. آن شخص با شنیدن این مطلب، لبخندی زد، خم شد و دوباره ستاره ای دیگر را  برداشت و همانطور که آن را در میان دریا پرت میکرد، پاسخ داد: برای این یکی تغییری ایجاد شد.
نتیجه:
تا جایی که میتوانید در زندگی دوستان خود تغییری مثبت ایجاد نمایید. حتی کوچک!

منبع: کتاب تو، تویی؟! گرد آورنده و مترجم: امیر رضا آرمیون


/ 2 نظر / 15 بازدید
علی

تا جایی که میتوانید در زندگی دوستان خود تغییری مثبت ایجاد نمایید. حتی کوچک! داستان اموزنده ای بود

علی

بازم منتظر بروز شدنتون هستم