فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

اینم یه تیکه دیگه از شبان بزرگلبخند


-او تا کنون از دریچه ای مادی و غیر معنوی جهان را می نگریست ؛ اما روزی خواهد رسید که با چشم جان چهرهء راستین آن را مشاهده کند.

جولیا شرمناک خود را برای بیان یک اعتراض کوچک آماده کرد:

-        و ژوزف باید انقدر بد کردار و خشن باشد؟

باز هم پرتو تبسمی آسمانی چهره ی شبان بزرگ را تابناک ساخت:

-        ژوزف! او یک سگ نگهبان با وفاست، یک آدم تربیت نشده، یک روح ساده ؛ ولی قابل اعتماد و با وفا.

و در حالی که گام های تندی به جلو برمیداشت، جولیا دید که چگونه شبان به دیدن آقای کول رفت و دست بر شانه اش گذاشت. با خود فکر کرد: " شاید نفوذ رئیس رئیس در تصورات بعدی او موثر افتد و آنها را دگرگون سازد. " به هر صورت تا جشن پاییز فقط یک هفته باقی بود.

جولیا در بعد از ظهر روز جشن، هرکول پوآرو را در یک قنادی کوچک در شهر دور افتاده ی نیوتون وودبری ملاقات کرد.

خانم کارنبی ، ملتهب تر و نفس بریده تر از همیشه بود؛ در حالی که فنجان چایش را به دهان میبرد، تکه ی شیرینی را در میان انگشتانش را در میان انگشتانش خورد میکرد. پوارو شروع کرده بود به عنوان کردن پرسش هایش و او به آرامی پاسخ میداد.

-        چند نفر در جشن شرکت خواهند کرد؟

-        فکر میکنم 120 نفر؛ امیلی بطور حتم حضور دارد و آقای کول ، او در این اواخر رفتار بسیار عجیب و غریبی داشت. امید وارم... امیدوارم که دیوانه نباشد. و تعداد بسیاری از اعضای جدید نیز خواهند آمد؛ گمان میبرم حدود 20 نفر باشند.

-        خوب، و شما هم میدانید که باید چه کنید ؟

سکوت کوتاهی در میانشان سایه افکند. جولیا با لحنی غریب گفت:

-        میدانم، شما به من چه گفته اید آقای پوارو ...

-        بسیار خوب.

سپس جولیا با صدای غریبی گفت:

-        ولی من به گفته هایتان عمل نخواهم کرد.

هرکول پوارو بهت زده به او خیره ماند .

خانم کارنبی از جای برخاست و با حالتی هیحان زده و مرتعش بانگ برآورد:

-        مرا به اینجا فرستاده ای که جاسوسی دکتر اندرسون را بکنم. شما به دلایل بسیاری به او مظنونید؛ ولی او یک انسان والا مرتبه است، یک قهرمان بزرگ؛ من با دل و جان به او معتقدم! و دیگر جاسوسیش را نخواهم کرد آقای پوآرو! من یکی از گوسفندان شبان هستم. او برای جهان پیام جدیدی دارد و از حالا به بعد جسم و روحم متعلق به انجمن است و پول چای خودم را شخصا میپردازم، بفرمایید.

و با چنین گزافه گئیی های پر سر و صدایی که سریع و پیاپی ادا میشد، جولیا یک شلینگ و سه پنس بر روی میز پرتاب کرد و از مغازه بیرون جهید.

 پوآرو زمزمه کنان با خود گفت: « این دیگر چه مسخره بازی غریبی است؟». پوارو از پرسش های مکرر گارسون دریافت که او صورت حساب را در برابرش قرار د اده است. نگاه کاوش کر و سنگین مردی که پشت میزی در کنار او نشسته بود، بر خود احساس کرد؛ چهره اش به سرخی گرایید؛ پول را پرداخت و اندیشناک کافه را ترک کرد.

 

                             ***

گوسفندان یک بار دیگر در تالار مقدس گرد آمدند و سوال ها و جواب های مرسوم با همان تشریفات تکرار شد.

-        آیا برای اجرای مراسم مذهبی آماده اید؟

رمه پاسخ داد:

-        بله ما آماده ایم.

-        چشمان خود را ببندید و دستهایتان را دراز کنید.

شبان بزرگ د رهیئت با شکوهی از ردای سبز به میان صف منتظران مشتاق قدم گذاشت.

آقای کول کلم خور، با آن حواس مغشوش و آکنده از رویا در کنار جولیا ایستاده بود.و هنگامی که نیش سوزن د رگوشت بازویش فرو رفت، بر اثر شدت درد و سوزش فریادی هولناک کشید. شبان بزرگ در کنار جولیا ایستاد؛ دستهایش بازوی او را لمس کرد...

-         نه ، دست نگه دار! نه ،نه ...

کلمات در هم ریخته و غیر قابل فهم بود. و ناگاه هنگامه ای عظیم بر پا شد... فریاد های وحشتناک و عربده های کر کننده...

چشم بند های سبز پاره شدند، تا چشمها شاهد دیدن صحنه ای غیر قابل تصور باشد.

آقای کول در پوست گوسفند ، از سایر اعضا جدا شد و دست های شبان بزرگ را از پشت به اسارت در آورد. دکتر اندرسون برای رهایی خود مذبوحانه و بی ثمر تلاش میکرد. در میان امواج پر جوشش پلیس ها، آقای کول سابق گفت: من حکم دستگیریتان را دارم دکتر اندرسون، و باید به شما هشدار بدهم هر آنچه بگویید به عنوان مدرکی علیهتان در دادگاه به کا رمیرود . در این هنگام گروه دیگری از ماموران پلیس در اونیفرم ابر رنگ پشت در تالار مقدس ایستاده بودند. کسی فریاد دهشتناکی کشید:

-        پلیس، پلیس، آنها شبان بزرگ را همراه خو د میبردند ... دارند میبرندش...

همه چیز باور نکردنی، و دیوانه کننده و نفرت بار بود.

در نظر آنان شبان  بزرگ فیلسوفی والا مقام بود که از جهالت آدمها و سایه ی تعقیب کننده و سمج وابستگی های جهان خاکی رنج میبرد و برای نجات و رهایی معتقدان خود، مانند تمام قهرمانان اسطوره ای بزرگ دیگر آمادگی پذیرفتن کصائب و بلایا را داشت.

این داستان ادامه دارد...لبخندچشمکنیشخند

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱٤ | ٧:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سمانه نقره ای | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.