فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

 این ادامه داستانه باحال بود من که خیلی خیلی خوشم امد من عاشق کتابای اگاتا هستم 

 

 

 

 

 

ادامه در ادامه مطلب


مولی کنجکاوانه پرسید:
-از وضعیت ظاهری این مرد خبری دارید؟
-البته،میان بالا و باریک اندام بوده؛پالتوی تیره رنگی بر تن و کلاهی روشن بر سر داشته است؛کلامش زمزمه وار و چهره اش را زیر یک شال به طور کامل مخفی ساخته بود.خب....همانطور که میبینید این ویژگی ها با افراد بسیاری مطابقت داردو
پس از خاموشی کوتاهی افزود:
-در سالن همین خانه سه پالتوی تیره رنگ و سه کلاه با رنگ روشن مشاهده میشود خانم دیویس.
-تصور نمیکنم هیچکدام از میهمانان ما از لندن آمده باشند.
سربازرس تروتر گفت:
-خانم دیویس واقعا چنین تصوری ندارید؟
سپس با حرکتی شتابناک و سریع به سوی میز جهید و روزنامه ای که روی آن قرار داشت برداشت.
-ایونینگ استاندارد به تاریخ 19 فوریه،یعنی دوروز پیش،شخصی این روزنامه را با خود به اینجا آورده خانم دیویس.
-چقدر عجیب!
مولی به روزنامه خیره شد.گزش خفیف خاطره ای ذهنش را به تکاپو واداشت.
-این.....این روزنامه اصلا از کجا آمده است؟
-مبنای قضاوت شما در مورد آدمها نباید ظاهر آنان باشد خانم دیویس.شما در واقع درباره ی افرادی که به عنوان میهمان پذیرفته اید هیچ چیز نمیدانید و فکر نمیکنم که شما و آقای دیویس از چند و چون نحوه ی مدیریت یک پانسیون اطلاع کافی داشته باشید.
-حق با شماست.فکر دایر کردن یک پانسیون مانند یک رویا و آرزوی کودکانه ناگاه به مغز ما خطور کرد.
-به احتمال زیاد مدت زیادی هم از ازدواجتان نمیگذرد.همین طور است؟
مولی که رنگ چهره اش به سرخی میگرایید،گفت:
-به طور دقیق یک سال.و همه چیز سریع و ناگهانی پیش آمد.
سربازرس تروتر که نشانه هایی از تفاهمی عمیق در چهره اش رسوب کرده بود،گقت:
-بله،بله عشق در اولین نگاه.
مولی خود را در وضعیتی نمی یافت تا پاسخی سرد و دندان شکن به تروتر بدهد؛ولی با همدردی ناباورانه ای افزود:
-از اشنایی ما فقط دو هفته میگذشت.
افکارش با شتاب زیادی به سوی آن دو هفته ی پر التهاب بازگشت.
شکی نبود که آندو به یکدیگر تعلق داشتند و در این جهان آکنده از رنج و اندوه معجزه ی عشق خود را یافته بودند.تبسمی کم رنگ بر لبان مولی نقش بست.
دوباره به دنیای واقعیت بازگشت و سنگینی نگاه پرسشگرانه ی تروتر را احساس کرد که داشت او را میپایید.
-شوهر شما احتمالا از اهالی این منطقه نیست،مگر نه؟
مولی برآشفته پاسخ داد:
-خیر او اهل لینکن شایر است.
مولی تقریبا از گذشته ی ژیل بی اطلاع بود.والدینش فوت کرده بودند و او از هر سخنی درباره ی گذشته اش اجتناب میورزید.به احتمال قریب کودکی پر مشقتی را پشت سر گذاشته بود.
-اگر اجازه ی بیان عقیده و برداشت خودم را داشته باشم،باید بگویم که شما و شوهرتان برای اداره ی چنین تشکیلاتی بسیار جوان هستید.
-میل ندارم به این نکته اشاره کنم.......ولی من بیست و دو سال دارم و....
در این لحظه ژیل در آستانه ی در_که باز شده بود_نمایان شد.
مولی کلام خود را ناتمام گذاشت.
-آنها در کتابخانه اند.البته من وضعیت را مختصر و مفید برایشان توضیح دادم.شما که مخالفتی ندارید سربازرس تروتر؟
تروتر جواب داد:
-خیر؛بدین ترتیب زمان بیشتری هم خواهم داشت.شما حاضرید خانم دیویس؟
همزمان با ورود تروتر به کتابخانه،صدای کسانی که در انتظار سربازرس بودند اوج گرفت.
طنین صدای کریستوفر رن در حالی که دیگران را به شنیدن سخنان خود دعوت میکرد،شیون وار فضا را میشکافت.
-تمام این ها مجموعه ای از هیجانات بیش از حد است.امشب نخواهم توانست حتی لحظه ای چشم بر هم بگذارم؛چرا ما نمیتوانیم از جزئیات این واقعه ی خونین آگاه شویم؟
خانم بویل به رغم نهاد ستیز جویانه اش در تأیید سخنان رن گفت:
-واقعا کاری مفتضحانه است و نهایت عجز و ناتوانی پلیس را میرساند.زیرا قاتل را آزاد میگذارد تا به هرجا که میخواهد برود.
آقای پاراویسینی در واقع با دستهایش صحبت میکرد.ژست هایش گویا تر از کلامش بودند؛کلامی که بر اثر صدای گوشخراش خانوم بویل به سختی شنیده میشد.
گاهی نیز زوزه ی خشم آلود و جملات بی سر و ته سرگرد مت کالف که میخواست حقیقت را بداند این غوغا را دامن میزد.
تروتر با اندک تأملی دست هایش را به علامت درخواست ارامش بالا برد.به ناگاه همه آرام گرفتند.
-خیلی متشکرم.آقای دیویس درباره ی حضور من در اینجا با شما صحبت کرده اند.میل دارم از نکته ای دقیق مطلع شوم.فقط میخواهم بدانم کدام یک از شما با رویداد ها و حوادث مزرعه ی لانگ ریج ارتباط داشته است؟
سکوتی سرد یه دنبال کلمات تروتر بر فضا چیره شد.چهار جفت چشم،چشمهایی که نشانگر هیچگونه هیجان،خشم،عصیان و کنجکاوی نبودند با چهره هایی سرد و مات که گویی بر الواحی سنگی نقش بسته شده باشند،به تروتر خیره شدند.
سربازرس تروتر سخن خود را از نو آغاز کرد و اینبار با تهاجم و خشونتی بیشتر:
-سعی کنید بفهمید چه میگویم.ما دلایلی در دست داریم که یک نفر از شما را خطری جدی_خطر مرگ_تهدید میکند.حتما باید بدانم آن فرد مورد نظر کدامیک از شماست؟
باز هم حرکتی از آنان یر نزد و سکوت همچنان بیداد میکرد.
-پس اینطور،بسیار خوب.حالا من از یک یک شما پرسش هایی خواهم کرد.آقای پاراویسینی؟
تبسمی کمرنگ بر لبان پاراویسینی سایه افکند و در حالی که دست هایش را با یک ژست نمایشی به عنوان اعتراض بالا میبرد،گفت:
-آقای بازپرس من در این حوالی غریبه ام؛هیچ چیز نمیدانم،به ویژه از مکانی که در گذشته آن وقایع در آنجا رخ داده است کوچکترین اطلاعی ندارم.
تروتر که زمان را از دست نمیداد به تندی پرسید:
-خانم بویل؟
-من.....من واقعا دلیلی نمیبینم که چرا باید....منظورم این است که....آخر چرا من....باید با چنین وضعیت نگران کننده و اندوهباری سروکار داشته باشم؟
-آقای رن؟
کریستوفر با لحن گوشخراشی که بیشتر به زوزه میمانست پاسخ داد:
-آنوقت من بچه ی کوچکی بودم و مسلما نمیتوانم چیزی درباره ی این ماجرا به یاد داشته باشم.
-سرگرد مت کالف؟
سرگرد خشم آلود گفت:
-در روزنامه های ادین بورگ مطالبی در آن مورد نوشته شده بود و من آن مطالب را خوانده بودم؛فقط همین.
-و این همه ی آن چیزی است که همه ی شما میتوانید به من بگویید؟
دوباره سکوتی سنگین بر فضا مستولی شد.
تروتر از سر ناامیدی آهی عمیق از نهاد بر آورد.
-اگر فردی از بین شما کشته شود خودش مسبب مرگش شده،و به سرعت کتابخانه را ترک کرد.
صدای کریستوفر به گوش رسید:
-هه،هه،چه غم انگیز!خیلی خوش قیافه است؛مگر نه؟همیشه پلیس ها را تحسین کرده ام.چنین پر جوش و خروش و جدی،مگر نه؟و بر آشوبنده ی اعصاب سه موش کور.ملودی چگونه ادامه میابد؟
کریستوفر ملودی سه موش کور را با سوت میزد.
مولی فریاد کنان گفت:
-بس کنید،خواهش میکنم.
کریستوفر که با حرکات کودکانه ای به دور اتاق میچرخید،متبسمانه رو به مولی کرد:
-ولی خانم عزیز این کارها مهمترین محرک من هستند.تا به حال کسی مرا قاتل به حساب نیاورده.و من از این حادثه بسیار لذت میبرم.
خانم بویل گفت:
-بیش از حد مزخرف است.حتی یک کلمه از آن را باور ندارم.
در چشمان رنگ باخته ی کریستوفر لهیبی از نابکاری شعله ور شد.با صدایی خفه گفت:
-صبر کنید،صبر کنید خانم بویل،تا از پشت به شما حمله ور شوم و فشار دستهای مرا بر گردنتان احساس کنید.
مولی از هراس به خود لرزید.
ژیل خشمناک فریاد زد:
-شما همسر مرا به شدت آشفته و عصبی میکنید آقای رن؛بگویید که این یک شوخی جهنمی و لوس است.
سرگرد مت کالف گفت:
-به عقیده ی من تمام این موضوع حقیقت دارد و ابدا شوخیی در بین نیست.
کریستوفر معترضانه پاسخ داد:
-این شوخی کار یک دیوانه است که اوضاع را به طور غریبی هولناک و وحشت آفرین میکند.
و با تبسمی به یکایک افراد نگاهی افکند و گفت:
-اگر میتوانستید قیافه هایتان را ببینید!
سپس با شتاب اتاق را ترک کرد.........
خانم بویل اولین کسی بود که توان سخن گفتن را باز یافت.
-این جوان بی ادب و عصبی است و احتمالا در دوران جنگ هم از وظایف خود سرباز زده است.
سرگرد مت کالف گفت:
-او برایم نقل قول کرد که در حین یک حمله ی هوایی 48 ساعت در میان آوار و خرابی های حاصل از آن مدفون بوده و بعد او را از میان تخته سنگ ها بیرون کشیدند.به این ترتیب،بعضی مسائل روشن میشود.
خانم بویل با لحن پر انتقادی جواب داد:
-مردم برای توجیه نابسامانی های روحی خود هزار عذر و بهانه می آورند.من هم در جنگ متحمل مصائب و رنج های فراوان شدم،ولی اعصابم کاملا سالم است.
-شاید این اعصاب قوی به موقع خود برایتان مفید باشد،خانم بویل.
-منظورتان چیست؟
سرگرد با کلامی شمرده پاسخ داد:
-من فکر میکنم که شما در سال 1940،در این ناحیه مأمور تهیه ی پناهگاه و مسکن بوده اید،خانم بویل.
سرگرد نگاهی به مولی افکند که در تأیید سخنان او سرش را تکان میداد.
-حق با من است خانم بویل،مگر نه؟
خشم گونه های خانم بویل را گلگون کرد و با تندی پرسید:
-خوب....که چه؟
سرگرد با لحنی جدی پاسخ داد:
-شما مسئول پناه دادن سه کودک در مزرعه ی لانگ ریج بودید.
-گوش کنید سرگرد مت کالف،برای من به راستی مبهم است که چگونه میتوان مرا مسئول این پیشامد ها دانست.خانواده ای که در مزرعه زندگی میکردند به ظاهر آدم های بسیار مهربانی بودند و قصد نگاهداری بچه ها را داشتند.من واقعا فکر نمیکنم کوتاهی از من سر زده باشد و یا اینکه کسی بخواهد مسئولیتی بر عهده ی من بگذارد.
ژیل خشمناک پرسید:
-چرا شما این مطالب را با بازرس تروتر در میان نگذاشتید؟
خانم بویل نیز خشم آلود پاسخ داد:
-به دلیل اینکه به پلیس مربوط نیست.من خودم میتوانم شخصا از خودم مراقبت کنم.
سرگرد با لحنی هشدار دهنده گفت:
-به شما توصیه میکنم مراقب خود باشید.
و پس از گفتن این جملات اتاق را ترک کرد.
مولی زمزمه کنان پرسید:
-شما واقعا مأمور فراهم کردن مسکن بودید،خانم بویل.میتوانم به خوبی به یاد بیاورم.
ژیل ناباورانه به مولی خیره شد:
-مولی.....تو....تو از این ماجرا خبر داشتی؟
-آن خانه ی بزرگ واقع در «میدان عمومی» متعلق به شما بود،درست است؟
خانم بویل با تلخی گفت:
-آن منزل مصادره شد و اکنون ویرانه ای بیش نیست و از بین رفته است.واقعا افتضاح است،مگر نه؟
در این لحظه آقای پاراویسینی به آرامی شروع کرد به سوت زدن و بعد ناگاه سرش را عقب برد و صدای قاه قاه خنده اش اتاق را فرا گرفت و با صدای بلند گفت:
-شما باید مرا ببخشید؛ولی تمام این ماجرا برای من بسیار جالب است.بله واقعا لذت میبرم،آن هم چه لذتی.
در این میان سربازرس تروتر بازهم وارد اتاق شد،نگاه سرزنش آمیزی به پاراویسینی افکند و با لحن پر کنایه ای گفت:
-بسیار خوشحالم که موضوع این چنین باعث تفریح شما است.
-خیلی معذرت میخواهم که به تأثیر و اهمیت جدی و موقرانه ی شما لطمه زدم،آقای کاراگاه.
تروتر شانه هایش را بالا انداخت:
-من نهایت تلاش خود را کردم تا وضعیتی را که شما چند نفر در آن قرار گرفته اید برایتان روشن کنم.علاوه بر این...من کاراگاه نیستم.رئییس پلیسم.راستی خانم دیویس تلفن کجاست؟
پاراویسینی گفت:
-من به صلیب عیسی پناه میبرم و از او میخواهم مرا حفظ کند.
و با گفتن این کلمات با قدم ها و حرکات سبک و جوان مأبانه ای که پیشتر نیز توجه مولی را به خود جلب کرده بود اتاق را ترک کرد.
ژیل با تعجب زمزمه کرد:
-چه موجود عجیب و غریبی.
تروتر گفت:
-نمونه ی یک تبهکار.او به گفته های خودش هم اعتمادی ندارد...
مولی حرف تروتر را قطع کرد:
-اوه....یعنی شما فکر میکنید که او....؟ولی...ولی او خیلی پیر است.شاید هم اصلا پیر نیست.آرایش میکند،یک بزک تند و غلیظ،ولی حرکات و روش جوان مأبانه ای دارد.شاید هم وانمود میکند که پیر است.سربازرس تروتر شما فکر میکنید که...
تروتر با لحن خشک و ملالت آمیز به مولی گوش زد کرد:
-افکار بیهوده حتی یک قدم در پیشرفت کار به ما یاری نخواهد کرد خانم دیویس و من اکنون باید با کاراگاه هاگ بن صحبت کنم.و او را از چند و چون نتایج بازپرسی اگاه سازم.
تروتر برای تلفن زدن از میان اتاق گذشت.
مولی گفت:
-شما نمیتوانید از تلفن استفاده کنید،دستگاه خراب است.
تروتر به سرعت برق بر جای چرخید،طنین کلمات نگران کننده ی او همه را دستخوش تشویش کرد:
-چه...چه میگویید؟دستگاه تلفن خراب است؟از کی؟
-کمی قبل از ورود شما سرگرد مت کالف سعی کرد تلفن بزند.
-ولی پیش از آن ارتباط برقرار بود؛شما با کاراگاه هوگ صحبت کردید و او شما را از مسائلی آگاه کرد؛مگر نه؟
-بله،ولی فکر میکنم سیمها به دلیل سنگینی برف از ساعت ده بر روی زمین افتاده اند.
چهره ی تروتر همچنان سرد و جدی باقی ماند:
-شاید سیمها پاره شده اند،کسی چه میداند؟
مولی ناباورانه به او خیره شد:
-واقعا اینطور فکر میکنید؟
-باید مطمئن شوم.
سربازرس تروتر با شتاب اتاق را ترک کرد،ژیل پس از کمی تردید به دنبال او روان شد.
فریاد مولی به گوش رسید:
-خدای بزرگ!وقت صرف غذاست باید زود بجنبم.وگرنه گرسنه خواهیم ماند.
هنگامی که مولی با عجله اتاق را ترک میکرد،خانم بویل زمزمه کنان با خود گفت:«چه موجود ناتوان و عاجزی!عجب پانسیونی!خیر!هرگز برای اوضاعی چنین آشفته و نابسامان هفت پوند نخواهم پرداخت.»
سربازرس تروتر که با دقت روی سیمها خم شده بود و آنها را بررسی میکرد،از ژیل پرسید:
آیا پریز اضافی دیگری هم در ساختمان وجود دارد؟
-بله در اتاق خواب ما که در طبقه ی دوم است.لازم است نگاهی به آن بیندازم؟
-بله لطفا.
تروتر پنجره را باز کرد و به بیرون خم شد؛به طوری که میتوانست برف های روی پنجره را با دستش بروبد.
ژیل پله ها را دوتا یکی به سوی طبقه ی بالا میپیمود.آقای پاراویسینی در سالن بزرگ بود.او به سوی پنجره رفت و لنگه ی آن راگشود.سپس پشت پیانو نشست و با فشردن انگشتش بر تکمه های آن ترنم یک ملودی در فضا طنین افکند:
سه موش کور...سه موش کور...
کریستوفر رن پر انرژی و شادمانه،سوت زنان در امتداد اتاقش بالا و پایین میرفت.به ناگاه طنین سوت مرتعش شد؛سپس به خاموشی گرایید.کریستوفر لبه ی تخت نشست.چهره اش را با دست هایش پنهان کرد؛آنگاه صدای هق هق غم آلود و شیون تلخش به گوش رسید.مانند کودکی با خود زمزمه کرد:«دیگر نمیتوانم،دیگر نمیتوانم»
پس از دقایقی حال و هوایش دگرگون شد.از جای برخاست و با مشت های گره کرده به سینه کوفت:
-باید ادامه بدهم.باید تا انتها این راه را ادامه بدهم.
ژیل در اتاق خود و مولی کنار تلفن ایستاده بود.
چیزی روی رمین نگاهش را به خود جلب کرد.خم شد و لنگه ی دستکش همسرش را برداشت.یک بلیط اتوبوس لندن از درون آن بیرون خزید.در حالی که به بلیط نگاه میکرد حالت چهره اش متغیر شد.در آن لحظات گویی کس دیگری در وجودش رخنه کرده بود.بیگانه ای که شناور در رویاهایش به آهستگی به سوی در میرفت.آن را گشود و پس از پیمودن راهرو به ابتدای پلکان خیره شد.
مولی کار پوست کندن سیب زمینی ها را تمام کرد؛آنها را در دیگی ریخت و بر آتش نهاد.نگاهی به اجاق افکند.همه چیز سر جای خود قرار داشت و برنامه با دقت پیش میرفت.
مولی با چهره ای در هم کشیده روزنامه ی ایونینگ استاندارد دوروز پیش را که روی میز آشپزخانه قرار داشت مینگریست.اگر فقط میتوانست به یاد بیاورد...اگر....به ناگاه دست ها را بر چهره اش کوفت و ناله کنان با خود زمزمه کرد:
-اوه...نه...نه...
دستها را پایین آورد و به سان غریبه ای به سوی آشپزخانه نگریست که گرم و دلپذیر بود و رایحه ای اشتها آور در آن موج میزد.بار دیگر عاجزانه نالید:
-اوه...اوه نه...نه
مانند کسی که در خواب راه میرودبه سوی دری که به سالن منتهی میشد گام برداشت و آن را باز کرد.صدای سوت زدن کسی از جایی به گوش میرسید و به جز آن سکوتی عمیق حکمفرما بود.آه این ملودی لعنتی!
گیج و پریشان دوباره به آشپرخانه بازگشت.در حالی که اطراف را نظاره میکرد مدتی را به انتظار سپری کرد.همه چیز در مسیر عادی و همیشگی خود جریان داشت.آهسته شروع به قدم زدن کرد.
سرگرد مت کالف به آرامی از پلکان پشتی پایین آمد و پیش از آنکه در جداگانه ای را که در زیر آن قرار داشت بگشاید و با دقت به فضای درون آن بنگرد،زمانی در هال بر جایش باقی ماند.همه جا ساکت به نظر میرسید.اندیشید:برای آنچه در سر داشت زمان مناسب فرا رسیده است.
خانم بویل در کتابخانه نشسته بود،با حالتی عصبی و هیجان زده دکمه های رادیو را به این سو و آن سو میچرخانید.از اولین ایستگاهی که پس از تلاش زیاد موفق به یافتن ان شد برنامه ای درباره ی بنیاد و مفهوم سرودهای کودکانه پخش میشد و این به راستی آخرین چیزی بود که او حاضر به شنیدن آن بود.بیصبرانه چرخش تکمه ها را ادامه دادواینبار صدایی موقرانه شنوندگان را از مطالبی آگاه میکرد:
-روانشناسی ترس و وحشت باید به طور اساسی تفهیم شود.فرض میکنیم شما در اتاقی به تنهایی نشسته اید و به ناگاه پشت سر شما در به آرامی باز میشود....
ودر واقعا به آرامی باز شد.
خانم بویل به شدت بر خود لرزید.شتابان چرخید و با فریاد کوتاهی گفت:
-آه...شما هستید؟چه برنامه های مزخرفی از رادیو پخش میشود.به هیچ عنوان نمیتوان فرستنده ای را یافت که بشود به برنامه های آن با اشتیاق گوش داد.
-من اگر جای شما بودم دیگر برای این چیزها زحمتی به خودم نمیدادم.
خانم بویل آشفته و کینه توزانه گفت:
-چه کار دیگری میتوانم انجام دهم؟
و با کج خلقی افزود:
-هه...با قاتلی زیرک و ماهر در یک خانه مبحوس شدن.....خیر...حتی یک کلمه از آن داستان غم انگیز را باور ندارم.
-واقعا نه،خانم بویل؟
-این لحن عجیب و غریب دیگر چیست که با آن صحبت میکنید...؟
کمربندی که ناگاه و با سرعتی باورنکردنی به دور گردن خانم بویل حلقه شد،دیگر فرصتی برایش نگذاشت تا مفهوم غریب آن را دریابد.
در همین لحظه اتاق سرشار از طنین دل آزار صدای رادیو شد.
پژواک کلام گوینده که همچنان درباره ی روانشناسی ترس میگفت و شنونده را به تفکر درباره ی نکات جالب توجه بحث فاضلانه ی خود دعوت میکرد،به فریادی گوشخراش تبدیل شده بود؛به گونه ای که ضجه ای را که از حلقوم خانم بویل بیرون می آمد را در خود پنهان میکرد.
قاتل آهسته از کتابخانه خارج شد........
چهار انسان متشنج،پریشان و هراسناک به یکدیگر خیره شده بودند.نفر پنجم،مولی،با چهره ای پریده رنگ و پیکری لرزان محتوای فنجان قهوه ای را که نفر ششم،یعنی بازرس تروتر،برای آرامش بخشیدن به او اصرار به نوشیدنش داشت،مزمزه میکرد.
تروتر با چهره و حالتی سخت و خشمناک آنان را از نظر میگذراند.از زمانی که فریاد هراسناک و رعب آور مولی و صدای گامهای پرشتاب او از جانب کتابخانه آنها را غافل گیر کرده بود،حدود پنج دقیقه میگذشت.
سربازرس رو به مولی کرد و پرسید:
-هنگامی که شما وارد کتابخانه شدیداز زمان قتل خانم بویل بر اثر خفگی زمان چندانی نمیگذشت؛آیا اطمینان دارید که در حین عبور از راهرو صدایی نشنیده و یا کسی را ندیده اید؟
مولی در حالی که صدا از هنجره اش به سختی خارج میشد،گفت:
-شنیدم کسی سوت میزد؛ولی قبل از حادثه بود،تصور نمیکنم....مطمئن نیستم؛ولی....منظورم این است که ...صدای بسته شدن دری را از جایی شنیدم؛درست وقتی که... وقتی که قصد رفتن به کتابخانه را داشتم.
-کدام در؟
-نمیدانم.
-سعی کنید به یاد بیاورید که صدای در را از کدام جهت شنیدید؟بالا یا پایین،چپ یا راست؟
-به شما گفتم؛نمیدانم.اصلا یقین ندارم که صدایی شنیده باشم.
ژیل با صدایی که از شدت خشم میلرزید گفت:
-نمیخواهید بلاخره دست از آزار همسر من بردارید؟آیا نمیبینید که او چگونه پریشان شده و از پای در آمده است؟
-آقای دیویس من سرگرم تحقیق درباره ی یک قتل هستم و تا کنون هیچ یک از شما مسئله را جدی نگرفته اید.خانم بویل هم همین گونه عمل کرد.او اطلاعات بسیاری را از من پنهان داشت.دیگران هم همینطور!حالا خانم بویل به قتل رسیده؛و اگر ما سریعتر موضوع را بررسی نکنیم و به نتیجه نرسیم باید منتظر قتل دیگری باشیم.
-باز هم قتلی دیگر؟این حرف بی معنی است.آخر چرا؟
تروتر جدی پاسخ داد:
-به دلیل اینکه صحبت درباره ی سه موش کور است.
ژیل گفت:
-باور نکردنی است؛یعنی برای هریک از موش ها یک قتل؟ولی برای انجام این کار باید با یک نفر رابطه ای بسیار نزدیک با این مسئله داشته باشد.
-بله؛و قاعدتا نتیجه ای که میتوان گرفت همین است.
-ولی چرا باید قتل در اینجا اتفاق بیفتد؟
-برای اینکه در دفترچه ی یادداشت دو آدرس نوشته شده بود.قربانی اول در خیابان کولور شماره ی 74 اقامت داشت،به قتل رسیده و رد پای دو نفر دیگر که باید کشته شوند باید در مانکسول مانور یعنی پانسیون شما جستجو کرد؛زیرا اینجا میدان عمل گسترده تر است.
-چه حرفهای مزخرفی میزنی تروتر؛این از آن احتمالات بسیار نادر روزگار است که تصادف یا تقدیر دونفر را که هردوی آنها در واقعه ی مزرعه ی لانگ ریج مؤثر بودند یا دستی در آن داشتند،بدین محل بکشاند.
-تحت شرایطی خاص نمیتوان آن را پیشامدی عجیب و غریب دانست.درباره ی این نکته فکر کنید.
تروتر رو به ژیل کرد و افزود:
-هنگامی که خانم بویل به قتل رسید،خودتان به من گفتید که آنها را کجا میتوان یافت.ولی میل دارم یک بار دیگر به عقب برگردم.آقای رن از قرار معلوم هنگامی که فریاد خانم دیویس را شنیدید در اتاق خود بودید؟
-بله،آقای سربازرس.
-و شما آقای دیویس،در طبقه ی بالا در اتاق خودتان مشغول بررسی سیمهای تلفن بودید؟
ژیل سری به نشانه ی تأیید پایین آورد.
-آقای پاراویسینی شما در سالن پیانو میزدید ولی هیچ کس صدای آن را نشنیده.
-آقای بازپرس من بسیار آرام پیانو میزدم؛فقط با یک انگشت.
-چه اهنگی را؟
تبسمی غریب بر لبان پاراویسینی نقش بست و گفت:
-ملودی سه موش کور آقای بازرس؛ملودی که آقای رن در طبقه ی بالا آن را باسوت مینواخت.همان ملودی که در زوایای ذهن ما رخنه کرده است.
مولی گفت:
-چه آهنگ نفرت انگیزی.
سرگرد مت کالف پرسید:
-وضعیت سیمهای تلفن چگونه است؟آیا آنها هم طبق نقشه قطع شده اند؟
-بله آقای سرگرد؛بدون هیچ تردیدی میتوان گفت قسمتی از آن که مقابل پنجره ی سالن غذاخوری قرار داشت بریده شده و من هنگام شنیدن صدای فریاد خانم دیویس محل بریدگی سیم را یافتم.
کریستوفر شیون کنان گفت:
-ولی...به راستی دیوانه کننده است.قاتل چگونه میتواند امیدوار باشد که از چنگ ما بگریزد؟
سربازرس تروتر که با نگاهی دقیق کریستوفر را میپایید،گفت:
-شاید هم فرار را چنان شایسته و مناسب خود نمیداند و شاید هم به برتری و زیرکی و هوشیاری خود نسبت به ما ایمان دارد.
تروتر در ادامه ی کلام خود افزود:
-بخشی از تعلیمات دوره ی اموزشی ما به روانشناسی اختصاص دارد،وبررسی چگونگی روحیات و قوای ذهنی یک شیزوفرن بسیار شایان توجه است.
ژیل گفت:
-آیا بهتر نیست از به کار بردن واژه های بیگانه خودداری کنیم؟
-به طور حتم آقای دیویس.در حال حاضر فقط دو کلمه برای ما اهمیت دارد که باید افکار خود را روی آن متمرکز کنیم.یکی از آن دو قتل و دیگری خطر است.بسیار خوب،سرگرد مت کالف میل دارم یک بار دیگر اعمال شما را به وضوح در مقابل دیدگانم به تضویر بکشم.طبق آنچه اظهار داشتید شما در زیرزمین بودید ولی به راستی چرا؟
سرگرد پاسخ داد:
-فقط برای تماشا،آخر اشکافی که در زیر پلکان قرار دارد نظرم را گرفت مخصوصا دری که داخل اشکاف بود توجهم را جلب کرد و هنگامی که آن را گشودم مجددا پلکان دیگری در برابرم ظاهر شد که تا انتهای آن را پیمودن...
سرگرد کلامش را نیمه تمام گذاشت و روی به ژیل کرد و ادامه داد:
-زیرزمین زیبایی دارید؛احتمالا سرداب یک کلیسای قدیمی بوده است.
-سرگرد مت کالف،ما اینجا در مورد ساختمان های تاریخی حرف نمیزنیم؛بلکه مشغول تحقیق درباره ی یک قتل هستیم.خانم دیویس،ممکن است لحظه ای به من گوش بسپارید؟من در آشپزخانه را باز میگذارم.
در این لحظه تروتر از آشپزخانه بیرون رفت و پس از زمانی صدای جیر جیر آرام بسته شدن دری به گوش رسید.
-آیا این همین صداست که شما شنیده بودید،خانم دیویس؟
در این هنگام دوباره قامت سربازرس پلیس در چهارجوب در ظاهر شد.
-من....بله،شبیه به این صدا بود.
-این صدای در اشکاف زیر پلکان بود.ممکن است که قاتل پس از ارتکاب قتل به سالن بازگشته و پس از شنیدن صدای خروج شما از اشپزخانه با سرعت به داخل اشکاف خزیده است.
کریستوفر با لحن تندی گفت:
-بنابراین،اثر انگشت او باید روی در نقش بسته باشد.
سرگرد به میان کلام او دوید:
-اثر انگشتان من هم روی آن در هست.
تروتر به نرمی گفت:
-کاملا درست است،ولی در مورد اثر انگشت شما ما توضیح روشنی داریم؛مگر نه؟
ژیل رو به سوی تروتر کرد:
-آقای بازپرس قبول دارم در حال حاضر فرماندهی بر گردن شماست،ولی اینجا هنوز هم خانه ی من است و تا حدود معینی خود را مسئول آنهایی میدانم که در اینجا به سر میبرند.به عقیده ی شما بهتر نیست که دست به اقدامات احتیاطی بزنیم؟
-مثلا چه اقداماتی اقای دیویس؟
-خب...میخواهم پیشنهاد کنم شخصی را که بدگمانی ها در تمام لحظات به طور مسلم متوجه او بوده در جایی زندانی کنیم.
و با گفتن این کلمات ژیل به چشمان کریستوفر خیره شد.......
کریستوفر رن به ناگاه به جلو جهید و فضا آکنده از صدای هیستریک و تشنج آمیز او شد.
-این به هیچ وجه حقیقت ندارد؛شما اشتباه میکنید.همه ی شما با من دشمنی دارید.تک تکتان با من مخالفید.شما قصد دارید برای من پاپوش بدوزید و این قتل را به گردن من بندازید.این شکنجه و آزار است؛سادیسم است،بله سادیسم.
سرگرد مت کالف گفت:
-آرام باش؛آرام بگیر جوان.
مولی از جای برخاست و به سوی او رفت و با مهربانی گفت:
-کافی است کریس؛هیچکس با شما دشمنی ندارد.
و رو به سوی تروتر کرد:
-به او بگویید نباید از چیزی بترسد.
تروتر توضیح داد:
-ما قصد درست کردن پاپوش برای کسی نداریم.
-به او بگویید که شما قصد دستگیری اش را ندارید.
-فعلا خیال توقیف کردن کسی را ندارم.برای این کار احتیاج به مدرک است که در حال حاضر مدرکی در دست نداریم تا از آن علیه کسی استفاده کنیم.
ژیل فریادی کشید و گفت:
-مولی تو عقلت را از دست داده ای.آقای بازرس شما هم همینطور.اینجا فقط یک نفر وجود دارد که نقش قاتل بودن برازنده ی اوست و ....
مولی به مبان کلام او دوید:
-صبر کن ژیل؛صبر کن؛خواهش میکنم آرام بگیر.آقای سربازرس تروتر آیا میتوانم...میتوانم دقایقی با شما به تنهایی صحبت کنم؟
ژیل گفت:
-من همینجا میمانم.
-نه ژیل،نه؛تو هم نباید اینجا بمانی.
ژیل درحالی که چهره اش از خشم تیره شده بود،پاسخ داد:
-مولی من نمیفهمم تو را چه میشود؟
سپس به دنبال دیگران اتاق را ترک کرد و ناله ی بلند بسته شدن در از پشت سر آنان شنیده شد.
-خوب،خانم دیویس چه چیزی موجب نگرانی شماست؟
-آقای بازرس هنگامی که قضیه ی مزرعه ی لانگ ریج را نقل میکردید از سخنانتان چنین برمی آمد که معتقدید مسن ترین پسر آن خانواده ی سه نفری در پس تمام این حوادث پنهان شده؛ولی هنوز اطمینان لازم را ندارید؟
-حق با شماست خانم؛ولی احتمالات هم افکار من را تأیید میکند؛بی ثباتی روحی و گریز،نظریه ی روانکاوان.
-آه...بله میدانم و به همین دلیل است که همه چیز علیه کریستوفر گواهی میدهد؛ولی من تصور نمیکنم او قاتل باشد.باید فرد مشکوک دیگری وجود داشته باشد.آیا این سه کودک هیچ خویشاوند دیگری نداشتند؟مثلا پدر...مادر...؟
-به طور مسلم داشته اند؛ولی مادر آنها فوت کرده و پدرشان به عنوان سرباز در جبهه خدمت میکرده است.
-او حالا کجا اقامت دارد؟
-در این مورد اطلاعی به ما داده نشده،فقط میدانستم که سال گذشته او را از ارتش اخراج کرده اند.
-هنگامی که پسری دچار تزلزل و نا استواری روحی است،پدرش نیز بدون شک مرد سالمی نبوده.
-قاتل میتواند مردی مسن و جا افتاده باشد.آقای تروتر این را بدانید هنگامی که من به تلفنی جواب میدادم که از مرکز پلیس به اینجاشده بود،سرگرد مت کالف به شدت آشفته و هیجان زده شد.هیچ گونه ظاهر سازی هم درکار نبود.
تروتر به آرامی گفت:
-خانم دیویس باور کنید که من از ابتدای تحقیقاتم تا به حال تمام احتمالات را در نظر گرفته ام.فقط جیم و پدرش قهرمانان این ماجرا نیستند بلکه خواهری هم در این میان وجود دارد.قاتل میتواند حتی یک زن باشد.نه،من هیچ نکته ای را از نظر دور نداشته ام؛ولی حتی اگر خود یقین حاصل کرده باشم هنوز نمیتوانم نظر قطعی بدهم.
بخصوص این روزها قضاوت دقیق و درست درباره ی اشخاص و مسائل بسیار مشکل است.اگر بدانیدما پلیس ها،به ویژه در میان زن و شوهرها شاهد چه حوادثی هستیم حتما شگفت زده خواهید شد،خانم دیویس.
-در تمام این ازدواج های شتاب زده ای که در زمان جنگ بدون هیچ تعمق و دلیل محکم و قابل قبولی انجام میگیرد کسی در روابط خانوادگی فرد مورد نظر خود آگاه نیست و فقط به گفتار یکدیگر اعتماد میکنند.کافی است مردی ادعا کند که خلبان جنگی و یا ناخدای یک کشتی است.زن کورکورانه گفته اش را میپذیرد،اما پس از گذشت چند سال ناگاه در میابد که با یک کارمند فراری بانک و یا با فرد لافزنی ازدواج کرده است که در گوشه ی دیگری از جهان همسر و کودکی چشم به راه دارد.
تروتر چند لحظه سکوت کرد و پس از آن ادامه داد:
-من خوب میدانم شما چه فکری در سر داشتید خانم دیویس.میل دارم نکته ای را برایتان فاش کنم.قاتل لذت بی نهایتی میبرد.این تنها چیزی است که با اطمینان کامل از آن سخن میگویم.
با گفتن این کلمات تروتر به سوی در روان شد.
مولی که گویی تماس دو مشعل فروزان گونه هایش را سرخ کرده بود،از فرط هراس و بیزاری بر جای خشکش زد و مبهوت باقی ماند.
پس از چند لحظه مولی بر بهت خود چیره شد و به آهستگی به سوی اجاق رفت.در مقابل فرگاز خم شد و دریچه ی آن را باز کرد.بوهای مطبوع و اشتها آور به سویش هجوم آوردند.دلش اندکی آرام شد و آرامشی درونش را فرا گرفت.گویی دوباره به سوی گرما و امنیت «زندگی روزمره»بازگشته است:آشپزی،امور منزل،تمام وظایف عادی خانه و زندگی شخصی خودش.
همیشه بدین گونه بوده است از همان آغاز که زنان برای مردان خود در آشپزخانه خوراک میپختند.جهان خطر و دیوانگی رنگ باخته بود.هر زنی در آشپزخانه ی خود تا ابد از امنیت برخوردار است.
در آشپزخانه باز شد و کریستوفر رن نفس زنان به درون آمد.مولی به سوی او چرخید.کریستوفر مویه کنان گفت:
-خانم،خانم؛یک رسوایی درست و حسابی؛یک جنجال تازه:چوب های اسکی سربازرس پلیس را دزدیده اند؟آخر چرا؟به چه دلیلی کسی باید این کار را کرده باشد؟
-نکته همینجاست که هیچ توضیحی برای این عمل نمیتوان جست.فکر میکنم اگر سربازرس تصمیم میگرفت از اینجا برود،این...این میتوانست_دست کم تا جایی که من درک میکنم_برای قاتل فرصتی گرانبها باشد.منظورم این است که اصلا چنین کاری بی معنی و بی فایده است،مگر نه؟
-ژیل آنها را میان اشکاف زیر پلکان قرار داده بود.
-ولی آنها را دیگر نمیتوان در آنجا پیدا کرد.چه اسرار آمیز؛مگر نه؟
کریستوفر با تمام پهنای چهره اش پوزخندی زد:
-سربازرس از خشم دیوانه شده و مانند جانوری درنده چنگ و دندان تیز خود را نشان میدهد.خط و نشان جانانه ای هم برای مت کالف بیچاره کشیده و او را به شدت مورد آزار و فشار روحی قرار داده است.از یک طرف دوست ما با اصرار بسیار مدعی است که کمی قبل از قتل خانم بویل،هنگامی که او سرگرم کنکاوی و بررسی محتوای اشکاف زیر پلکان بوده،متوجه وجود اسکی های سربازرس در آنجا نشده و از طرف دیگر تروتر با سماجت و پافشاری هرچه بیشتر معتقد است که سرگرد باید آنها را دیده باشد.
کریستوفر در حالی که به سوی مولی خم میشد،به آرامی گفت:
-راستش را بگویم تمام این ماجرا اعصاب تروتر را خورد کرده است.
مولی گفت:
-اعصاب همه ی ما را خورد کرده است.
-اعصاب من را نه،به نظر من این ماجرا،ماجرای بسیار هیجان انگیزی است که از کشش و جذابیت افسانه مانندی برخوردار است.
مولی نگاهی سرزنش بار به او افکند و به تندی گفت:
-اگر شما...اگر شما اورا میدیدید بی تردید چنین عقیده ای نداشتید...خانم بویل....آن لحظه از جلوی چشمانم محو نمیشود...نمیتوانم فراموشش کنم....آن چهره ی آماسیده...لکه های کبودی و خونمردگی روی آن...
ارتعاشی آکنده از وحشت پیکر مولی را فراگرفت؛گویی چهره ی خوفناک و خون آلود خانم بویل را براستی در مقابل خود مشاهده میکرد.
کریستوفر به او نزدیک شد و با لحنی مهربان گفت:
-میدانم مولی....من...من حرف احمقانه ای زدم،مرا ببخش.
بغضی گلوگیر و تلخ مولی را در پنجه های توانای خود میفشرد.
-حالا...درست زمانی که....همه چیز بی عیب و ایراد به نظر میرسید....آشپزخانه....پختن غذا....
کلماتش نامفهوم و بی ربط به نظر میرسد.
-به ناگاه...دوباره آن صحنه تکرار شد...به سان یک کابوس....
ناگاه حالتی غریب بر سیمای کریستوفر ،که در مقابل مولی ایستاده بود و او را مینگریست سایه افکند و گفت:
-که این طور...حالا فهمیدم...
و در حالی که قدم واپس مینهاد قصد خروج از آشپزخانه را کرد.....
بهتر است بروم و بیش از این مزاحم شما نشوم.
مولی مویه کنان گفت:
-نروید.
کریستوفر بر جای خود چرخید و نگاه پرسش جویانه اش را به او دوخت؛سپس به آهستگی بازگشت.
-این را جدی میگویید؟
-شما اصلا از چه چیزی صحبت میکنید؟
-براستی میل ندارید من بروم؟
-نه،به طور یقین نه.میل ندارم تنها باشم.از تنها بودن میترسم.
کریستوفر بر لبه ی میز نشست.مولی کلوچه ها را داخل فر گاز جابه جا کرد؛درجه ی حرارت اتاق را زیاد کرد و دریچه ی آن را بست.آنگاه به سوی رن نگاهی افکند.
کریستوفر با لحن مغموم و خفه ای گفت:
-این خیلی جالب است.
-چه چیزی جالب است...
-اینکه شما نمیترسید با من تنها بمانید.شما نمیترسید؛مگر نه؟
مولی سرش را به نشانه ی نفی تکان داد:
-نه،من واهمه ای از تنها ماندن با شما ندارم.
-چرا نه مولی؟
-نمیدانم،ولی ترسی از شما ندارم.
-ولی تنها کسی که نقش قاتل بودن برازنده ی اوست من هستم؛یک آدمکش طبق الگوی جنایتکاران.
مولی گفت:
-نه احتمالات دیگری هم وجود دارد که درمورد آن با بازرس صحبت کرده ام.
-آیا او هم همین عقیده را دارد؟
کلمات از ذهن مولی دور نمیشدند.به ویژه آن جمله ی تروتر که«میدانم،خوب میدانم که شما به چه چیز می اندیشید،خانم دیویس.».آیا او به راستی میدانست؟آیا چنین فکری ممکن بود؟حتی با یقینی خلل ناپذیر اعتقاد داشت که قاتل لذتی وافر میبرد.آیا راست میگفت؟
مولی دوباره رو به کریستوفر کرد و گفت:
-با وجود تمام حرف هایی که مبادله شده،حالا....حالا...خیلی لذت میبرید و راضی هستید؟
کریستوفر با نگاهی هولناک و لحنی هراس آلود پاسخ داد:
-خدای من....نه،نه،این دیگر چه تعبیر عجیب و غریبی است؟
-اوه...من این را نمیگویم،بلکه تروتر اینطور میگوید.من از این مرد متنفرم...متنفر.او افکاری جنون آمیز در سر دارد که هیچیک واقعی نیست.اصلا نمیتوانند واقعی باشند.
مولی چهره اش را میان دستانش پنهان کرد.کریستوفر دست های او را با حرکتی محتاطانه از رخسارش دور کرد.مولی بدون هیچ مقاومتی روی صندلیی که کریستوفر با ناگزیری آن را به سویش سوق داد،نشست.در آن هنگام گویی همه ی خاطره های دوران کودکی،حالات عصبی و پریشانیهای کریستوفر از او گریخته بودند.
-مولی،حرف بزنید،اصلا شما از چه چیزی سخن میگویید؟
کریستوفر دوباره پرسید:
-چه اتفاقی افتاده است؟
مولی نگاهی طولانی به او انداخت،چنان که گویی در ذهن خود سرگرم بررسی چگونگی مطلبی بود.مولی پرسش کریستوفر را نشنیده گرفت و در عوض پرسید:
چه مدت از آشنایی ما میگذرد؟دوروز؟
تقریبا.آیا احساس میکنید که با وجود این زمان کوتاه یکدیگر را خوب میشناسیم؟
بله و این حسی غریب و نادر است.
شاید هم نه.دردی مشترک ما را به یکدیگر نزدیک میکند و بهانه اش آن همدردی یگانه ای است که حاصل پشت سر گذاشتن رویدادی مهیب و دردناک بوده است.
مولی پاسخی به ادعای جسورانه ی کریستوفر ندادو مجادله ای آرام با او آغاز کرد
نام حقیقی تو کریستوفر رن نیست...مگر نه؟
حق با شماست.
پس چرا....تو...
....این نام را انتخاب کردم؟شوخی مطایبه آمیز همشاگردی های مدرسه.آنها مرا دست می انداختند و به این نام صدایم میزدند و این چنین تحقیرم میکردند.
-نام واقعی تو چیست؟
کریستوفر با آسودگی خاطر گفت:
-میل ندارم در این باره حرفی بزنم.نام واقعی من به درد شما نمیخورد.معمار هم نیستم؛بلکه یک سرباز فراری ام.
مرد جوان بازتاب حیرتی هراس آمیز را در چشمان مولی مشاهده کرد.
-بله،درست مثل قاتل ناشناس ما؛به شما گفتم که تمامی اتهام ها فقط برازنده ی من است.
-چه حرف های بی ربطی!من اطمینان دارم که شما قاتل نیستید.از خودتان بیشتر بگویید.چه عاملی موجب فرار شما از خدمت نظام بود.احوالات روحی؟
-منظورتان این است که از جنگ میترسیدم؟خیر،میدانم که شنیدن آنها برایتان عجیب است؛ولی من هرگز ترس را احساس نکردم.حتی به خونسرد ماندن زیر رگبارهای مسلسل و شعله های آتش هم مشهور بودم.نه!دلیل گریز و نفرت من از سربازی را باید در جایی دیگر جست.گمان میبرم موضوع تا حدودی به مادرم مربوط باشد.
-مادرتان؟
-بله،او در نتیجه ی یک حمله ی هوایی کشته شد و زیر خروارها آوار مدفون شد،باید او را بیرون می آوردند.دیگر نمیدانم چه بر سرش آمد.هنگامی که از ماجرا باخبر شدم...تصور میکنم بخشی از مشاعرم را از دست دادم.چنین می اندیشیدم که خود قربانی حادثه ای هستم؛و با اراده ی استوار بر آن بودم که با شتاب خود را به خانه برسانم...برای اینکه...برای اینکه مرا از زیر سنگها و آجرها و گل و لای بیرون بیاورم...دیگر توان ندارم که مطلب را با ذکر جزئیات بیان کنم.
گویی همه چیز،همه جا زیر مهی تیره رنگ پنهان شده بود و همه ی هستی در اسارت پنجه های دورانی سرسام آور و آشفتگی اندوه باری واپسین نفس ها را میکشید.کریستوفر سرش را میان دستهایش پنهان کرد و بالحن گرفته ای کلام خود را ادامه داد:
-زمانی طولانی در پی یافتن او(دقیقا نمیدانم،شاید هم در جستجوی خود)به این سوی و آن سو سرگردان بودم.آنگاه که شعور از دست رفته را بازیافتم دیگر شهامت خطر کردن و به جبهه بازگشتن را نداشتم و به خوبی آگاه بودم که هیچ کس نمیتواند از چندوچون مسائلی که در آن دوران بر من گذشت سردربیاورد.
کریستوفر از گفتن باز ماند و به مولی خیره شد.هجوم ناامیدی چهره ی جوانش را به شدت اندوهناک کرده بود.
مولی دلجویانه گفت:
-نگذارید پیشامدهای ناگوار شما را از پا دربیاورد.همواره میتوان زندگی را از نو آغاز کرد.
-مگر چنین چیزی ممکن است؟
-بی تردید؛شما هنوز بسیار جوانید.
کریستوفر با درماندگی گفت:
-ولی ببینید...من دیگر نمیتوانم...نمیتوانم.
-نه...درست نیست؛این فقط تصور شماست.فکر میکنم تمام آدمها دست کم یکبار در زندگی چنان در گرداب دلتنگی و بیزاری فرو رفته اند،که دیگر پنداری جز این در سر نداشتند که جهان به پایان رسیده و آنان موجودات ناتوانی بیش نیستند.
-شما باید با این احساس آشنا باشید مولی؛باید آن را تجربه کرده باشید تا بتوانید درباره اش چنین سخن بگویید.مگر نه؟
-همینطور است.
-خب...آن حادثه ای که روزگار شما را دستخوش رنج و دلتنگی کرد چه بود؟
-آنچه بر من گذشت سرنوشتی مصیبت بار بود؛همچون سرنوشت بسیاری از آدمهای دیگر با خلبان جوانی نامزد شده بودم که با وضع دلخراشی کشته شد.
-درپس پرده مسائل دیگری نهفته نبود؟
-شاید هم بود.وقتی که بسیار جوان بودم اندوه ضربتی هولناک چنان جانکاه بود که آن آزمون دل آزار و ویرانگر در ذهن من موجب قضاوت یکسره بی رحمانه درباره ی زندگی شد؛به گونه ای که می اندیشیدم تا به ابد چهره ی زندگی نفرت بار،مهیب و نیرنگ باز است.مرگ چک اعتقادات مرا به زندگی که داشتم فزونی بخشید.
کریستوفر در حالی که با نگاه تیز خود چهره ی مولی را میکاوید گفت:
-بله،میفهمم و احتمالا در این گیر و دار ژیل پیدایش شد.
عبور پر مسرت تبسمی محجوبانه و زودگذر به سان چرخش کوتاه پروانه ای بر لبان مولی آشکار شد.
-بله،حضور ژیل،آنگاه همه چیز دوباره دلچسب شد.تولدی دیگر یافتم و سعادت را احساس کردم،ژیل!
سرور تابناک چهره اش به ناگاه محو شد و پرتوی از حزن و دلتنگی بر آن سایه افکند.لرزه ای پیکرش را در بر گرفت؛گویی برودتی چندش آور پنجه بر جانش کشید.
-چه چیزی موجب هراس شما شده است مولی.چرا اینچنین هراسان شده اید؟بی شک از چیزی وحشت دارید؛مگر نه؟
مولی سری به تأیید تکان داد.
-آیا مسئله به گونه ای به ژیل مربوط میشود؟چیزی گفته یا کاری از او سر زده است؟
-نه،موضوع به زیل ربطی ندارد؛بلکه به این موجود وحشت آفرین مربوط است.
کریستوفر با شگفتی پرسید:
-به کدام موجود وحشتناک؟پاراویسینی؟
-نه،نه،سربازرس تروتر.
-تروتر؟
-او با اراجیف پراکنی و حرفهای بی پایه اش و به یاری مفهوم های نهفته ای که کلامش را به آنها می آمیزد افکار هولناک و ترسناکی در ذهن آدمی به وجود می آورد....افکاری که به هیچ روی از موجودیت آنها خبر ندارم....از او متنفرم...متنفرم.
کرسیتوفر با حیرتی شگرف گفت:
-ژیل؟ژیل!بله،بدیهی است.ما هردو تقریبا همسن و سال هستیم.تصور میکنم او مسن تر از من به نظر می اید.ولی شاید اینطور نباشد.بله،ژیل هم میتواند همان آدمکش اسرار آمیز ما باشد.مشخصات او هم با قاتل مطابق است؛ولی گوش کن مولی،تمام این حدسیات بی پایه است.روزی که آن زن در لندن کشته شد ژیل اینجا نزد شما بود.
مولی ساکت باقی ماند.
کریستوفر نگاه تندی به او افکند:
-از کجا معلوم است؟
مولی پریشان حال سخن را اغاز کرد.کلمات مغشوش و به هم ریخته از دهانش بیرون میجهید.
-او تمام روز را خارج از خانه بود.با ماشین برای خرید تور سیمی به مکانی دور از اینجا رفت_دست کم برای من اینطور گفت.من...من هم سخنانش را قبول کردم....تا...تا...
-تا؟
مولی به آهستگی گره از انگشتانش گشود و به تاریخ انتشار روزنامه ی ایونینگ استاندارد که روی میز آشپزخانه افتاده بود،اشاره کرد.
کریستوفر نگاهی به آن افکند و زمزمه کنان گفت:
-چاپ لندن،دوروز پیش.
-به هنگام بازگشت ژیل روزنامه در جیبش مچاله شده بود.بنابر این او بایستی در لندن بوده باشد.
کریستوفر بهت زده بر جای باقی ماند.چند بار نگاهی بر روزنامه و به مولی افکند.
ناگهان شروع به سوت زدن کرد.ولی به سرعت از آن دست کشید؛زیرا نواختن«ملودی»در آن لحظات بسیار بی معنی جلوه میکرد.کریستوفر در حالی که از برخورد نگاهش با چشمان مولی پرهیز میکرد و میکوشید کلماتش را بسیار محتاطانه بر گزیند،گفت:
-شما به طور دقیق از ژیل چه میدانید؟
مولی مویه کنان گفت:
-نه،نه،این سوال را نکنید،شما دیگر شروع نکنید.این دقیقا همان نکته ای است که تروتر،این آدم رذل به آن اشاره میکرد و قصد داشت به من بفهماند که زنان از مردانی که با آنها ازدواج میکنند،چیزی نمیدانند؛به ویژه هنگام جنگ،که زنان به گفته های آنان اعتماد میکنند.
-داوری دقیقی است.
-حالا شما هم حرف های تروتر را میزنید.دیگر نمیتوانم این یکی را تحمل کنم،به دلیل اینکه همه ی ما در وضعیتی بحرانیو پر تشنج به سر میبریم.هرکس میتواند از پندار های واهی و اشباح خیالی خود نقشی از باور و اعتقاد بزند و آنها را قضاوت بنامد؛ولی این حقیقت ندارد!من...
مولی کلام خود را نیمه تمام گذاشت.در آشپزخانه بر پاشنه چرخید و ژیل در آستانه اش پدیدار شد و پرسید:
-مزاحم گفت و گوی مهیجتان شدم؟
کریستوفر در حالی که از روی میز پایین می سُرید،گفت:
-من در حال فراگرفتن درس آشپزی بودم.
-مزخرف گقتن کافی است؛خوب گوش هایت را باز کن رن.اکنون وقت مناسبی برای گفت و شنودهای رویایی نیست.زود از آشپزخانه برو بیرون.
-ولی...گوش کنید...من....
-همسر مرا راحت بگذار.ابدا دلم نمیخواهد او قربانی بعدی باشد.
کریستوفر گفت:
-دقیقا همین...همین مسئله موجب نگرانی من شده است.
حتی اگر ژیل معنای نهفته در این کلمات پی برده بود،باز واکنشی از خود نشان نداد.تنها سرخی سیمایش را پرتوی تیره ی سایه های خشم پوشاند و با لحنی هشدار دهنده گفت:
-بهتر است این نگرانی را به من واگذارید.خودم میتوانم از همسرم مراقبت کنم.حالا هم زودتر اینجا را ترک کن.
مولی هراسناک از برخوردهای تند و تیز همسرش و کریستوفر با لحنی که پژواک آن غریب مینمود،بانگ بر آورد:
-کریستوفر،برو بیرون.
کریستوفر به آرامی به سوی در روان شد:
-مولی....از اینجا زیاد دور نخواهم شد.
اینبار هم کلامش معنایی بسی باریک در خود نهفته داشت.
ژیل فریاد کنان گفت:
-بلاخره نمیخواهی گورت را گم کنی؟
ناله ی بسته شدن در به گوش رسید.ژیل به تندی رو به مولی کرد:
-پناه بر خدا؛تو پاک عقلت را از دست داده ای.چگونه از تنها ماندن با یک قاتل دیوانه ی ترسناک نمیترسی؟
-او آن کسی که...
مولی زیرکانه لحنش را تغییر داد:
-او خطرناک نیست.من هم احتیاط را از دست نمیدهم و قادرم از خود دفاع کنم.
لبخندی زهر آگین بر لبان زیل نشست:
-خانم بویل هم اینگونه فکر میکرد.
-او ژیل....بس کن!
-مرا ببخش عزیزم؛ولی احساس میکنم قادر به کنترل اعصابم نیستم.این بینوای احمق!چه چیزی در وجود او برایت جالب است؟نمیتوانم بفهمم.
مولی به آرامی پاسخ داد:
-احساس من فقط همدردی است.
-همدردی با یک دیوانه ی تشنه به خون؟
مولی که شوهرش را با نگاهی غریب بر انداز میکرد،گفت:
-با یک دیوانه ی تشنه به خون هم میتوانم احساس همدردی و دلسوزی داشته باشم.
-تو او را کریستوفر مینامی؛از کی تا حالا او را به نام کوچکش میخوانی؟
-اوه...ژیل،حرفهی ابلهانه نزن.این روزها هرکسی خود را با نام کوچکش میخواند.خودت این را بهتر میدانی.
-آن هم در این مدت کوتاه؟کسی چه میداند شاید در پس پرده مسائل دیگری هم نهفته باشدشاید تو اقای کریستوفر رن،این معمار پر افاده را از پیش از آمدنش به اینجا میشناختی؟شاید هم تو به او پیشنهاد کردی به پانسیون ما بیاید؟شاید هم این یک بازی است که از قبل برنامه ریزی و بر اصول آن توافق شده؟
مولی که گویی تمام احساسات بشری در او منقبض شده بودند،به ژیل خیره شد......
-ژیل تو شعورت را از دست داده ای؛پناه بر خدا؛چه میخواهی بگویی؟
-میخواهم بگویم که تو با کریستوفر رن دوستی دیرینه داری و روابط تو با او از آنچه به من وانمود میکنی نزدیکتر و صمیمانه تر است.
-ژیل تو دیوانه شده ای.
-شاید هم میخواهی با سماجت ادعا کنی که او را قبل از آنکه سروکله اش اینجا پیدا شود هرگز ندیده بودی.در حقیقت مایه ی حیرت است که کسی این پانسیون دور افتاده را برای اقامت انتخاب کند.
-حیرت آورتر از مورد سرگرد مت کالف و .....خانم بویل؟
-بله فکر میکنم همینطور باشد.به علاوه در کتابی خواندم که آدمکشان دیوانه،کششی محسور کننده و جذبه ای پرشور در زنان برمی انگیزند و به نظر میرسد که این فرضیه در عمل هم ثابت شود.کجا با او آشنا شدی؟چه مدت از ان میگذرد؟
-با گفتن این سخنان خودت را مسخره میکنی ژیل.من کریستوفر رن را هرگز پیشتر ندیده ام.
-بنابراین تو دوروز پیش برای قرار گذاشتن و ملاقات با او به لندن نرفته بودی؟
-ژیل تو خودت خوب میدانی که من از هفته ها پیش تا کنون به لندن نرفته ام.
-واقعا نبودی؟خیلی جالب است.
ژیل دستکشی را که لایه ی داخلی اش را پوست مخمل گون خز گرما میبخشید از جیبش بیرون آورد و در حالی که آن را تکان میداد،گفت:
-این لنگه ی دستکش هایی است که تو پریروز در دست داشتی.مگر نه؟روزی که من برای خرید تور های سیمی به سیل هام رفته بودم.
-روزی که تو برای خرید تورهای سیمی به سیل هام رفته بودی؟
مولی گفته ی ژیل را تکرار کرد و به چشمان او خیره شد:
-بله،من این دستکش ها را هنگام خارج شدن از خانه به دست داشتم.
-به ظاهر قصد رفتن به دهکده را داشتی؛اگر به راستی آنجا بودی،ممکن است بگویی که این بلیط در دستکش تو چه میکند؟
ژیل بلیط قرمز رنگی را از دستکش بیرون آورد و گلایه کنان آن را مقابل چشمان مولی تکان داد.
سکوتی ژرف که گویی عصاره ی تمام تباهی ها را درخود داشت فضا را می بلعید.
-تو در لندن بودی.
مولی در حالی که لجوجانه چانه اش را تکان میداد،گفت:
-بسیار خوب،من در لندن بودم.
-بطور حتم برای ملاقات با این مردک،کریستوفر رن.
-خیر،نه برای ملاقات با کریستوفر رن.
-اگر اجازه ی سوال دارم،میتوانم بپرسم به چه دلیل دیگری؟
-فعلا میل ندارم در این باره توضیحی بدهم.
-خب....به عبارتی دیگر،قصد داری با گذراندن وقت،داستانی قابل قبول و باور کردنی از خود بسازی؟
مولی گفت:
-دیگر دارم مطمئن میشوم که از تو متنفرم.
ژیل با صراحت پاسخ داد:
-من از تو متنفر نیستم؛ولی تصور میکنم که به زودی احساسی شبیه به آنچه تو به من داری در من هم به وجود می آید.احساس میکنم دیگر نمیشناسمت و از تو هیچ نمیدانم.
-من هم درباره ی تو همینطور می اندیشم.تو برای من بیگانه ای.مردی که دروغ میگوید.
-کی من به تو دروغ گفتم؟
تبسمی بر لبان مولی نقش بست:
-فکر میکنی که من بهانه ی خریدن سیمهای توری را باور کردم؟آنروز تو در لندن بودی.
-تو مرا آنجا دیدی؛ولی اعتماد کافی و صمیمی را که باید به من داشته باشی در تو نمیابم.
-به تو اعتماد کنم؟چه مسخره!دیگر هرگز به کسی اعتماد نخواهم کرد؛هرگز.
هیچیک از آندو بازشدن آرام در آشپزخانه را احساس نکردند.
آقای پاراویسینی برای اعلام ورود خود به آشپزخانه سینه اش را با سرفه ای صاف کرد و با دلسوزی چشمگیری گفت:
-چه غم انگیز،ای کاش شما جوان ها به هنگام مجادله ی یکدیگر را چنان دل آزرده نکنید که بعد پشیمان شوید.بدیهی است،به وقت نزاع دو دلداده احتمال پیش آمدن چنین وضعیتی بسیار است.
ژیل با استهزاء جمله ی پاراویسینی را تکرار کرد:
-هنگام نزاع دو دلداده،واقعا که چه دلداده هایی!
-میفهمم؛به خوبی احساست را درک میکنم.
پاراویسینی در حالی که ابر اندوهی ژرف نگاهش را کدر کرده بود،سخن را ادامه داد:
-من نیز در روزگاری که از غرور جوانی سرشار بودم بارها بر اثر آشفتگی های ذهنی توان اندیشیدن را کف دادم...و اما دلیل آمدنم به اینجا:این اقای پلیس با سماجت غریبی اصرار میورزد که همگی در سالن جمع شویم؛گویا نقشه ای در سر میپروراند.
سپس با پوزخندی افزود:
-اینکه پلیس همواره در پی یافتن دلیل اصلی تصمیم گیری است و یا برای جستن سر نخ واقعی ماجرا تلاش میکند،امری است پذیرفتنی و بدون چون و چرا؛ولی من به خیالات و سوداهای خام اعتقادی ندارم.این پلیس ما،سربازرس تروتر،مردی زیرک و پر انرژی است.اما عقل من توانایی درک استعدادهای شگرف او را ندارد.
مولی گفت:
-تو برو ژِیل.من باید به فکر پختن غذا باشم.سربازرس تروتر بدون من هم میتواند کارش را انجام دهد.
پاراویسینی که شادمانه در اطراف مولی جست و خیز میکرد،گفت:
-آه...بله،غذا،آیا تا بحال خوراک جگر مرغ را همراه با سبزیجات تازه،خردل فرانسوی و برشی از کره را امتحان کرده اید؟
ژیل پاسخ داد:
-این روزها حتی در مغازه های مخصوص هم جگر غاز پیدا نمیشود.بیایید برویم اقای پاراویسینی.
-میل دارید اینجا بمانم و شما را یاری دهم بانوی ارجمند؟
ژیل با بی حوصلگی گفت:
-شما مانند یک آدم مطیع و حرف شنو با من به سالن می آیید،آقای پاراویسینی.
پاراویسینی از سر تفریح و مطایبه خنده ای کرد و گفت:
-همسر شما نگران شماست.خوب....طبیعی است.حتی تصور اینکه با من تنها باشید مقبول طبع ایشان قرار نمیگیرد.به علاوه،او از تمایلات سادیستی من بیش از مهارت و تردستی ام در اغواگری وحشت دارد.چه باید کرد؟چاره ای جز تسلیم دربرابر زور ندارم.
در این لحظه با بازیگری فریبنده ای کرنشی کرد و با دست بوسه ای به سوی مولی فرستاد.
مولی که احساس ناخوشنودی و رنجیدگی میکرد،گفت:
-اوه....آقای پاراویسینی من معتقدم که....
پاراویسینی سرش را تکان داد و رو به ژیل کرد و گفت:
-رفتار شما زیرکانه است دوست من،مراقب باشید دردسری برای خودتان درست نکنید.آیا من میتوانم به شما و یا آن آقای بازرس ثابت کنم که آدم کش بیرحم و پریشان حالی نیستم؟خیر،نمیتوانم.هنگامی که نکته ای منفی در ذهن آدمی جای گرفت تغییر آن امکان ناپذیر و بسیار دشوار است.
پاراویسینی شادمانه شروع کرد به زمزمه کردن.
مولی بر خود پیچید:
-خواهش میکنم آقای پاراویسینی،این ملودی نه.این نه.
-سه موش کور؛آه بله!این ملودی همچون فریادی گنگ همچنان در ذهنم طنین انداز است.هنگامی که درباره اش بیندیشم،نوایی هراسناک است که اصلا شباهتی به یک سرود کودکانه ندارد.ولی بچه ها به این چیزها علاقه دارند.به طور حتم خودتان این را احساس کرده اید.این یک سرود شاخص انگلیسی است.یک سرود روستایی:

زن دهقان کارد بزرگی در دست میگیرد
موشها را تکه تکه میکند.دستهایشان را میبرد
پخ،پخ،پخ،
بیچاره موشها.
کودک به طور غریزی از آن لذت میبرد.اصلا میخواهم چند داستان از بچه ها برایتان نقل کنم...
مولی با صدایی لرزان،ملتمسانه گفت:
-بس کنید،بس کنید.دیگر دارم مطمئن میشوم که شما بسیار بیرحم هستید.
پژواک ضدایش پرتوی جنون به خود گرفت.
-شما مرا نیشخند میکنید؛دست می اندازید،به گربه ای میمانید که با یک موش بازی میکند؛که با یک ...
ژیل با لحن هشدار دهنده ای گفت:
-آرام باش مولی.ساکت شو.بیا همگی با هم به سالن برویم.تروتر به طور حتم شکیبایی اش را از دست میدهد.فکر آشپزی را هم نکن.قتل از غذا بیشتر اهمیت دارد.
پاراویسینی که در پی آنان با گامهایی باوقار روان بود،گفت:
-نمیدانم حق با شماست یا نه؟محکوم به اعدام حق دارد صبحانه ی مفصلی صرف کند.همیشه چنین بوده است.
کریستوفر رن در حالی که نگاههای تاریک ژیل میپاییدش در سالن به آنها پیوست.نگاهی دلواپس و گذرا به مولی افکند؛ولی مولی با چهره اش عبوس و گردنی برافراشته،بی انکه نظری به سوی چپ یا راست بیفکند از برابرش گذشت.با حالتی که گویی سربازانی در صفی منظم با گامهای نظامی از مقابلش در سالن رژه میروند به راهش ادامه داد.سربازرس تروتر و سرگرد مت کالف هر یک با احوال درونی خود،آن یکی با چهره ای بر افروخته و پرتوان و دیگری غمناک و آزرده از دقایقی پیش چشم به راه آنها ایستاده بودند.
تروتر با صدای بلندی گفت:
-اکنون که همگی دور هم جمع شده ایم،میل دارم تدبیر ویژه ای را با هم تجربه کنیم و مسلم است که به همکاری شما نیازمندم.
مولی پرسید:
-این آزمایش زمان زیادی نمیخواهد؟میدانید که کارهای زیادی در آشپزخانه دارم که باید انجام شود.بلاخره ما هم باید چیزی بخوریم.
-نگرانی شما بجاست خانم دیویس؛ولی اگر اجازه بدهید توجهتان را به نکته ای جلب میکنم و آن اینست که ما با مسائل مهمتری از غذا خوردن دست به گریبانیم.برای مثال؛خانم بویل دیگر نیازی به غذا ندارد!
سرگرد مت کالف برآشفته و خشمناک گفت:
-ولی آقای سربازرس این اصلا روش پسندیده ای برای حرف زدن نیست،مخصوصا درباره ی یک مرده!
-میبخشید آقای سرگرد،ولی میخواهم تک تک شما در این آزمایش شرکت کنید.
مولی پرسید:
-آقای سربازرس چوب های اسکیتان را پیدا کردید؟
چهره ی مرد جوان گلگون تر شد:
-خیر،متاسفانه هنوز نه،خانم.ولی میتوانم بگویم که خوب میدانم چه کسی و به چه دلیلی آنها را برداشته است،اما اکنون میل ندارم دراین باره توضیح بیشتری بدهم.
پاراویسینی ملتهبانه فریاد برآورد:
-بله،بله هیچ نگویید!باید از دادن توضیحات تا آخر نمایشنامه،تا دستیابی به مهیجترین رخ دادهای واپسین دقایقش،پرهیز کرد.
-این بازی نیست،آقا.
-نه،بازی نیست؟پس سخت در اشتباهید.فکر میکنم برای یک آدم ویژه فقط یک بازی است.
مولی زمزمه کنان با خود گفت:
-قاتل لذت بینهایت میبرد.
دیگران با تغیّر به او خیره شدند.مولی لب به دندان گزید:
-من فقط آنچه را که از سربازرس تروتر شنیده بودم بازگو کردم.
تروتر اندکی افروخته به نظر میرسید.:
-آقای پاراویسینی درباره ی آخرین قسمت نمایش هم میتوان سخن گفت و چنان وانمود کرد که گویی درباره ی یک داستان هولناک جنایی است؛ولی ما با واقعیات سروکار داریم.با حوادثی که به راستی رخ داده اند.
کریستوفر رن که با وسواس سر انگشتش را به گلویش میسایید،گفت:
-اگر حادثه برای من هم رخ میداد بد نبود.
سرگرد مت کالف غرِّش کنان پاسخ داد:
-نفوس بد نزن شگون ندارد.سربازرس اکنون آموزشهای لازم را به ما خواهند داد.
سربازرس تروتر سینه اش را صاف کرد.لحنش حالتی اداری و رسمی به خود گرفت:
کمی پیشتر اضهارات شما را مبنی بر اینکه تک تک شما هنگام قتل کجا بوده اید و چه میکردید یادداشت کردم.بنابراین آقای دیویس در اتاقشان،خانم دیویس در آشپزخانه،سرگرد مت کالف در زیرزمین و آقای پاراویسینی...اینحا....در سالن بوده اند.
تروتر پس از سکوتی زودگذر ادامه داد:
-این بود آنچه شما به من اظهار داشتید.هیچ گونه امکانی برای تحقیق درباره ی صحت و سقم گفته هایتان را ندارم.شاید آنچه گفته اید حقیقت باشد و شاید هم نباشد ولی یکی از آنها به طور حتم واقعیت ندارد.اما کدامیک؟
آنگاه تروتر آنها را از نظر گذراند.
از هیچ کدام صدایی بر نخاست.
-چهار تن از شما حقیقت را گفته اید.ولی یک نفر دروغ گفته است.من نقشه ای در سر دارم که شاید به یاری آن بتوانم نقاب از چهره ی دروغگو بردارم.آنگاه قاتل را خواهم یافت.....
ژیل معترضانه گفت:
-در ذهن شما چه میگذرد؟مگر چند دقیقه پیش نگفتید که هیچ گونه امکانی برای آزمودن چند و چون گفته های ما ندارید؟
-همینطور است؛ولی مایلم که همگی شما آنچه را که در آن لحظات مخوف انجام داده اید یک بار دیگر تکرار کنید.
سرگرد مت کالف چین تحقیر آمیزی بر پیشانی اش انداخت و گفت:
-اه...تجدید صحنه ی جنایت؛چه فکر بیمزه ای.
-خیر این تجدید صحنه ی جنایت نیست.بلکه تجدید کردار و حرکات افرادی به ظاهر بیگناه است.
-...شما چه نتیجه ای میخواهید از این کار بگیرید؟
-مرا میبخشید،ولی اکنون بیش از این نباید به مسئله نزدیک شوم.
مولی پرسید:
-بنابراین،شما در پی دستیابی به آگاهی های تازه اید؟
-کم و بیش خانم دیویس.
سکوتی خوف آور بر فضا چیره شد.
مولی در هیاهویی که مغزش را انباشته بود،صدای خود را میشنید:«این یک تله است.این یک تله است؛ولی نمیفهمم،چطور...؟»
5 آدم گناهکار در یک اتاق و نه،4 بیگناه و یک گناهکار.
تاثیر سخنان هولناک مرد جوانی که سرشار از اعتماد به نفس و با تبسمی سخره آمیز به آنان چنین بازیگری پرفریبی را تلقین کرده بود بر چهره شان آشکار بود؛هر یک دیگری را آدم کش میانگاشت و همه گی با بدگمانی نگاهش میکردند.
کریستوفر رن گلایه کنان فریاد زد:
-براستی روشن نیست که شما با وادار کردن ما به تکرار اعمال گذشته چه هدفی را دنبال میکنید؟از نظر من این یک حماقت آشکار است.
-واقعا آقای رن؟
ژیل که تردید آشکاری در سخنانش موج میزد،گفت:
-آقای بازرس بدیهی است که آنچه که دستور دادید اجرا میشود.همگی مان با شما همکاری میکنیم.آیا همان اعمالی را که پیشتر انجام داده بودیم باید به طور دقیق دوباره از سر بگیریم؟
-دقیقا همان اعمال تکرار میشوند.
ریای نهفته ای که دوگانگی مفهوم جمله ی اخیر تروتر با خود داشت موجب تیز شدن گوش های سرگرد مت کالف شد.
تروتر ادامه داد:
-آقای پاراویسینی برایمان نقل کرد که او پشت پیانو نشسته بود و ملودی مخصوصی مینواخت.آقای پاراویسینی آیا باز هم همان ملودی را برایمان مینوازید؟
-با کمال میل سربازرس عزیزم.
پاراویسینی با چالاکی حیرت آوری جست و خیز کنان به میان سالن پرید و روی چهارپایه ای که پشت پیانو قرار داشت،نشست.
با لحن یک بازیگر گفت:
-اکنون رهبر چیره دست ارکستر ملودی ویژه ی قاتل را برایتان مینوازد.
با لبخندی آکنده از نخوت که بیشتر به نیشخندی پر تمسخر میمانست،با یک انگشت روی شاسی های پیانو فشار آورد:سه موش کور...
مولی اندیشید:«او لذتی بینهایت میبرد؛او لذتی بی نهایت میبرد.»
طنین دلنواز پیانو فضای وسیع سالن را به اسارت خود در آورده بود.
تروتر گفت:
-خیلی متشکرم آقای پاراویسینی.فکر میکنم که شما ملودی را به طور دقیق به همان شیوه ای که پیشتر اجرا کردید،نواختید.
-همین طور است،آقای سربازرس.سه بار آن را نواختم.
سربازرس تروتر رو به مولی کرد:
-شما هم پیانو میزنید خانم دیویس؟
-بله.
-امادگی دارید که شما هم همان ملودی را به همان شیوه ای که اقای پاراویسینی نواختند،بنوازید.
-حتما.
-بنابر این مقابل پیانو بنشینید و هنگامی که علامت دادم،شروع به نواختن کنید.
مولی تلاش میکرد آشوب درونش چیره شود آهسته به سوی پیانو رفت.
آقای پاراویسینی معترضانه از جا برخاست و گفت:
-ولی آقای سربازرس،قرار بود هرکس نقش پیشین خود را تکرار کند،و من اینجا پشت پیانو بودم.
-همان اعمالی که به هنگام وقوع قتل انجام گرفته اند؛ولی لزومی ندارد که هرکس کار خود را تکرار کند؛هریک از شما میتواند نقش دیگری را برعهده بگیرد.
ژیل گلایه کنان گفت:
-هدف شما از طرح این نقشه برای من روشن نیست.
-آقای دیویس هدف من آزمودن چند و چون گفتار نخستین شماست؛شاید هم گفته های یک آدم خاص.بسیار خوب...اکنون جای تک تکتان را مشخص میکنم.خانم دیویس اینجا پشت پیانو خواهد نشست.آقای رن شما به اشپزخانه بروید.آنجا هم میتوانید سری به غذا های خانم دیویس بزنید.آقای پاراویسینی شما به اتاق خواب آقای رن خواهید رفت و مانند او ملودی سه موش کور را با سوت خواهید نواخت.شما بدین ترتیب میتوانید استعداد هنری خود را نیز بیازمایید.سرگرد مت کالف از شما خواهش میکنم به طبقه ی بالا بروید و در اتاق خواب آقای دیویس سیمهای تلفن را بررسی کنید.و شما آقای دیویس،شما هم نگاهی به کمد زیر پله بندازید و آنگاه به زیرزمین بروید.
سکوتی زودگذر به دنبال این کلمات برقرار شد.
سپس چهار فرد سرگشته آهسته به سوی در روان شدند.تروتر نیز در پی آنها راه افتاد.از بالای شانه اش نگاهی به مولی افکند و گفت:
-تا پنجاه بشمارید و آنگاه شروع به نواختن کنید خانم دیویس.
به هنگام بسته شدن در پشت سرشان،مولی صدای نرم و کشدار پاراویسینی را شنید که میگفت:
-حتی تصور اینکه بازیهای دسته جمعی موجب چنین حظ و سروری در پلیسها شود،برایم ممکن نبود.
-چهل و هشت،چهل و نه،پنجاه.
ولی مطیعانه شروع به نواختن کرد.
بار دیگر پژواک این سرود بیرحمانه در تمامی گوشه و کنار سالن رخنه کرد:

سه موش کور،
سه موش کور،
هاه،هاه،هاه،چگونه آنها میدوند!!...

مولی صدای تپش قلبش را میشنید که گویی همان دم به انفجاری خون آلود تبدیل خواهد شد.همانطور که پاراویسینی گفته بود،سرودی غریب،هراسناک و مقهور کننده بود که نمایانگر فقدان شفقت و همدردی رایج در کودکان است و بازشناختن آن در آدمهای بزرگ وحشتزاست.
از اتاق طبقه ی بالا پاراویسینی،که نقش کریستوفر رن را برعهده داشت،همان ملودی را با سوت مینواخت و مولی صدای آزار دهنده اش را که با سماجتی ممتد از فضا میگذشت ،میشنید.
به ناگاه صدای رادیو از کتابخانه_که در سالن قرار داشت_به گوش رسید.سربازرس تروتر باید آن را روشن کرده باشد.او هم نقش خانم بویل را برعهده دار بود.ولی چرا؟اصلا تمامی این کارها چه مفهومی داشت؟
تله کجا مخفی بود؟تله ای که مولی در بودنش تردیدی نداشت.
سرمای هوایی که بر پشتش وزید،گزنده بود.
حتما در باز شده بود و کسی به درون سالن راه یافته بود.به تندی سرش را چرخاند،نه کسی آنجا بود و سالن خالی مینمود.
ولی به ناگاه اضطراب او را از پای در آورد؛چه ترس نفرت انگیزی....اگر براستی کسی وارد سالن شده باشد؟اگر برای مثال،پاراویسینی با آن جست و خیز هایش رقصان به سوی پیانو بیاید،با انگشتانش،انگشتانی که به چنگال های تیز ختم میشوند...
که اینطور،شما خود مارش سوگواریتان را مینوازید،بانوی ارجمند،چه اندیشه ی درستی....فریادی خاموش از نهان برآورد و با خود گفت:
«فکر های احمقانه نکن.از این پندار های واهی دور شو.به علاوه،صدای سوت زدنش را بالای سرت میشنوی،همانگونه که او میتواند صدای نواختن پیانو را بشنود.»
هجوم ناگهانی اندیشه ای،مولی را در آستانه ی برگرفتن انگشتانش از روی شاسی های پیانو قرار داد.هیچکس صدای پیانو نواختن آقای پاراویسینی را نشنیده بود!
آیا این یک تله بود؟آیا ممکن بود که او نه در سالن،بلکه در کتابخانه و سرگرم خفه کردن خانم بویل باشد؟
هنگامی که تروتر دستور داده بود او بجای پاراویسینی پیانو بزند او بسختی برآشفت.پیوسته تکرار میکرد که بسیار آرام نواخته و تلاش بر جلوه گر ساختن بسیار این نکته داشت.به این امید که با توسل به چنین بهانه ای آشکار کند که صدای پیانو زدنش بیرون از سالن به گوش نمیرسیده است.
به این ترتیب،که اگر کسی بار اول آن را نشنیده اینبار مجال گوش فرا دادن به آن را داشته باشد.اکنون...بنابراین،تروتر آنچه را به دنبال آن بود یافته است:کسی که دروغ گفته بود.
در سالن باز شد.مولی که سیلاب پندارهایش درباره ی پاراویسینی او را به هر سو میکشاند فریادی گنگ از گلو برآورد...
ولی کسی که وارد شد سربازرس تروتر بود،درست هنگامی که مولی نواختن ملودی را برای سومین بار به آخر برده بود،قدم به درون سالن نهاد و گفت:
-بسیار متشکرم خانم دیویس.
تروتر به طرزی چشمگیر از خود خوشنود به نظر میرسید و با بی پروایی سرشاری تلاش برای به رخ کشیدن آن داشت.
مولی دست از پیانو زدن شست:
-آیا به هدفتان رسیدید و آنچه در جستجویش بودید یافتید؟
تروتر فاتحانه پاسخ داد:
-به طور دقیق به آنچه که به دنبالش بودم دست یافتم.
-پس...قاتل کیست؟
-آیا واقعا نمیدانید چه کسی است خانم دیویس؟بسیارخوب...دانستنش چندان هم مشکل نیست.میدانید....اگر اجازه بدهید باید بگویم بسیار نادانید و موجب تکاپوی من برای یافتن سومین قربانی شده اید و در این میان جانتان را نیز در معرض خطر قرار داده اید.
-من؟چه اسرار آمیز حرف میزنید!
-شما هم در برابر من صریح و راستگو نبودید خانم دیویس و نکته هایی را از من پنهان کردید.خانم بویل هم مرتکب همین اشتباهات شد.
-من هنوز هم نمیفهمم شما از چه چیز سخن میگویید.
-اوه،بسیار خوب هم میفهمید.هنگامی که برای نخستین بار ماجرای مزرعه ی لانگ ریج را نقل کردم،شما پیشتر به خوبی از آن آگاه بودید.هیجان و برآشفتگی تان را به وضوح احساس کردم.شما میدانستید که خانم بویل در آن زمان مامور صدور اجاره نامه های پناهگاهها و خوراک در این ناحیه بود.زادگاه هردوی شما همینجاست.هنگامی که می اندیشیدم کدام یک از شما میتواند سومین قربانی باشد؟وجود شما توجهم را به خود جلب کرد؛زیرا دانسته های بسیاری درباره ی مزرعه ی لانگ ریج در دلتان انباشته شده است.ما پلیسها آنقدر هم که به نظر می آید احمق نیستیم.
مولی با درماندگی گفت:
-خواهش میکنم بفهمید،من...من دیگر نمیخواستم آن ماجراها را به یاد بیاورم.
صدای تروتر لحن تیره ی خش به خود گرفت:
-بله...به خوبی درک میکنم.نام دوران تجردتان وین رایت(wain wright)است،مگر نه؟
-بله.
-...وشما از آنچه میگویید کمی مسن ترید و در سال 1940 که سرآغاز ماجرا بود در مدرسه ی ابی ویل تدریس میکردید.
-خیر اینطور نیست!
-اوه...چرا خانم دیویس همین طور است.
-این حقیقت ندارد.بگذارید همه چیز را همان طور که بود تعریف کنم.
تروتر سخن خود را ادامه داد:
-جوانی که اندکی بعد زندگی را بدرود گفت نامه ای به شما نوشته بود و برای ارسال آن ناگزیر به دزدیدن یک تمبر شد.در این نامه او عاجزانه از شما یاری می جست.او با تلخکامی به آموزگار مهربانش التماس میکرد که او و خواهر برادرش را تنها نگذارد.این وظیفه ی شما بود که بیندیشید از چه رو آن کودک در مدرسه حضور نمیابد؛ولی شما این وظیفه را نادیده گرفتید و نامه ی آن کودک بینوا را در غرقاب فراموشی از یاد بردید.
مولی با خاطری پریشان فریاد کنان گفت:
-بس کنید!شما درمورد خواهر من سخن میگویید.او آموزگار بود.نامه پس از مرگ کودک به دستش رسید و اورابه شدت در اندوه فروبرد؛زیرا سرشتی حساس داشت و دستخوش احساساتی شکننده بود.بیش از این نمیتوانستم ناظر اندوه او باشم.اندوهش با عظمت کوهای آلپ قلبم را میفشرد.از اینرو دیگر توان به یاد آوردن آن ماجراهای غمناک را ندارم.
مولی دستهایش را روی چشمانش گذاشت،پس از دمی که دست از چهره برگرفت،دید که تروتر بر او خیره مانده است.
به آرامی گفت:
-پس او خواهر شما بود....
بلاخره....به ناگاه تبسم غریبی از چهره ی عبوسش گذشت:
-خوب....فرق چندانی هم ندارد.مگر نه؟خواهر شما،برادر من...
دست در جیب پیراهنش برد و اینبار شادمانه خندید.
مولی با بیزاری به آنچه در دست تروتر بود خیره نگاه کرد:
-من همیشه فکر میکردم پلیس ها با خود اسلحه حمل نمیکنند.
مرد جوان پاسخ داد:
-حق با شماست خانم دیویس،ولی من پلیس نیستم؛من جیم،برادر جرجی هستم.شما مرا پلیس تصور کردید؛زیرا از اتاقک فرسوده ی تلفن دهکده با شما تماس گرفتم و گفتم سربازرس تروتر در راه آمدن نزد شماست.هنگامی که به اینجا رسیدم سیمهای شبکه ی تلفن را که در برابر عمارت قرار داشت بریدم تا شما قادر به تماس با پلیس نگهبان دهکده نباشید.
مولی همچون تندیسی به او نگاه میکرد؛دهانه ی اسلحه اکنون به طور کامل به سویش نشانه گیری شده بود.
-از جایتان تکان نخورید،خانم دیویس.فریاد هم نکشید،درغیر این صورت فورا به سویتان شلیک خواهم کرد.
او هنوز همان تبسم را بر لب داشت؛تبسمی که مولی با بیزاری بازش شناخت؛تبسم یک کودک،هنگامی که سخن خود را از نو آغاز کرد صدایش نیز لحنی کودکانه به خود گرفت:
-بله،من برادر جرجی ام.جرجی در مزرعه ی لانگ ریج مرد.این خانم بویل نکبت نفرت انگیز ما را بدانجا فرستاد،و زن دهقان بیرحمانه شکنجه مان میکرد،شما هم نخواستید به ما کمکی بکنید،به ما،به سه موش کوچک کور.در آن زمان با خود سوگند یاد کردم وقتی که بزرگ شدم همه تان را بکشم.تردیدی هم در این کار نداشتم.از آن روزگار پیوسته در اندیشه ی انتقام گرفتن بودم.
ناگهان چینی از اندوه بر پیشانی اش سایه افکند:
-در دوران سربازی بسیار آزارم دادند.پزشک آنجا با پرسش های مداومش به ستوهم می آورد.باید از آنجا میگریختم.همه ی هراسم از آن بود که آنها مانع اجرای نقشه ام شوند؛ولی اکنون بزرگ شده ام و آدمهای بزرگ میتوانند هر کاری دلشان بخواهد انجام دهند.
هراسی خوف آور چنگ در جان مولی انداخت؛اندیشید:«با او حرف بزن،باید ذهنش را به سوی دیگر منحرف کنی،فرمانش بده.»
-گوش کن جیم؛باید این را خوب درک کنی؛تو بدون تنبیه از اینجا خارج نخواهی شد!
مرد جوان چهره اش را درهم کشید:
-یک نفر چوبهای اسکی من را دزدیده است.نمیتوانم آنها را پیدا کنم.
و شروع کرد به خندیدن:
-ولی زیاد مهم نیست.این تپانچه ی شوهر شماست.آن را از داخل کشوی کمدش برداشتم.دیگران تصور خواهند کرد که او به شما شلیک کرده است.به علاوه،دیگر برایم تفاوتی ندارد.چه لذت سرشاری بردم از تمام آن ماجرای مسخره.آن پیرزن در لندن،خدای من،هنگامی که مرا شناخت چهره اش تماشایی بود!و این زن احمق اینجا امروز صبح.
سرش را به آهستگی تکان میداد.
به ناگاه صدای سوتی_آرام و غریب_با تمام وضوح به گوش رسید.کسی داشت سوت میزد سه موش کور...سه موش کور...
تروتر از فرط هراس به خود پیچید؛به طوری که لرزش تپانچه ای که در دست داشت بخوبی آشکار شد.همزمان با آن فریادی اوج گرفت.
-خود را روی زمین رها کنید خانم دیویس!
هنگامی که سرگرد مت کالف از مخفی گاه خود در پشت کاناپه بیرون جست و به سوی تروتر خیز برداشت،مولی بر زمین افتاد.گلوله ای از تپانچه شلیک شد و قلب خانم اموری را که میان تابلوی گرانبهای رنگ و روغن به آنها نگاه میکرد را درید.
دقایقی بعد همهمه و آشوبی درگرفت.ژیل به میان اتاق جست.کریستوفر و آقای پاراویسینی نیز هراسان و شتابان وارد شدند.سرگرد مت کالف که تروتر را گرفته بود،با جملاتی کوتاه و بریده سخن گفت:
-داخل سالن شدم،دربین سروصداهایی که به راه انداخته بودید،پشت کاناپه خزیدم؛از اول هم به او ظنین بودم،میدانستم مامور پلیس نبود.من مامور پلیسم،کاراگاه تانز(tannes)از اسکاتلند یارد.با مت کالف توافق کردیم که من به جای او به اینجا بیایم.این اقدام پلیس برای فرستادن ماموری به این مکان بسیار بجا و درست بود.
سپس رو به تروتر کرد که گویی مشتاقانه به رویا فرو رفته بود:
-بسیار خب جوان،تو اکنون همراه من می آیی.هیچکس به تو آزاری نخواهد رساند.هیچ اتفاق دل آزاری برایت رخ نخواهد داد.ما از تو مراقبت خواهیم کرد.
مرد جوان که رنگ پوست چهره اش به تیرگی گراییده بود،با لحن کودکانه ی رقت باری پرسید:
-...جرجی از من خشمناک نخواهد شد؟
مت کالف برای آسودگی خاطر او گفت:
-نه جرجی از تو خشمناک نخواهد شد.
مت کالف هنگام عبور از برابر ژیل زمزمه کنان گفت:
-بکلی شعورش را از دست داده است،بینوای تیره روز.
مت کالف به همراه تروتر اتاق را ترک کرد و آقای پاراویسینی دستش را روی شانه ی کریستوفر گذاشت و گفت:
-وشما،دوست من،با من بیایید.
ژیل و مولی تنها ماندند و چندی در خاموشی یکدیگر را نگاه کردند.ژیل گامی به سوی همسرش برداشت و او را در آغوش گرفت و زمزمه کنان گفت:
-عزیزم او به راستی زخمی ات نکرده است؟
-نه،نه،اتفاقی برایم نیفتاده.فقط به شدت ترسیدم ژیل؛وبیش از آن همه چیز برایم بهت آور بود.نزدیک بود باور کنم که تو....اصلا تو به چه دلیل آنروز به لندن رفتی؟
-عزیزم،من قصد داشتم برایت هدیه ای برای روز ازدواجمان بخرم و بدین وسیله موجبات شگفتی ات را فراهم آورم.
-چقدر عجیب!من نیز در پی یافتن هدیه ای برای تو به سوی لندن حرکت کرده بودم و نیز میل داشتم آن را از تو پنهان دارم.
-من دیوانه وار به کریستوفر،این احمق خل وضع،حسد میورزیدم.گمان میکنم شعورم را از دست داده بودم.
در باز شد و آقای پاراویسینی جست و خیز کنان به چابکی یک بز کوهی وارد شد.چهره اش از پرتوی سروری ناگفتنی تابناک بود.
-بی شک مزاحم مراسم دلجویی و تسلی بخشیدنتان شدم؛چه صحنه ی باشکوهی.ولی موجب تاسف است که باید بدرودتان بگویم.یک جیپ پلیس با تلاش بسیار موفق شد تا نزدیکی اینجا راه پیدا کند.با پافشاری بسیار از آنان تقاضا کردم هنگام عضیمتشان مرا با خود به مقصدی برسانند.
پاراویسینی در برابر مولی کرنشی کرد و با لحنی اسرار آمیز زمزمه ای پنهانی را در گوشش آغاز کرد:
-شاید مسائل ناخوشایند و کسالت باری در انتظار من باشد.ولی اطمینان دارم همه چیز روبه راه خواهد شد؛اگر شما بسته ای دریافت کردید که در آن یک غاز،یک بوقلمون،چند قوطی خوراک جگر غاز،گوشت تفدیده ی خوک و جورابهای نایلون یافت میشد،آگاه باشید که آن را از جانب من،که برای یک خانم زیبا و دلفریب فرستاده ام،دریافت کرده اید.آقای دیویس،چک هزینه ای که باید به شما بپردازم،در سالن روی میز قرار دارد.
آنگاه بوسه ای بر دست مولی نهاد و رقصان به سوی در روان شد.مولی نجواکنان اندیشید:«به راستی پاراویسینی کیست؟آیا پاپانوئل در هیبت راستین خودش است؟»
ژیل گفت:
-تصور میکنم یکی از دلال های بازار سیاه باشد.
کریستوفر رن شرمگین سرش را از شکاف در به درون آورد و گفت:
-امیدوارم مزاحم گفتگوی مهیجتان نشده باشم،از آشپزخانه بوی شدید سوختگی به مشام میرسد.آیا میتوانم کاری انجام دهم؟
مولی آشفته بانگ برآورد:
-وای کلوچه هایم!
و با گفتن این کلمات به سوی آشپزخانه دوید...

پایان

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢٢ | ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سمانه نقره ای | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.